دگرگونی گفتمان ها در ایران

6d5fg4dfg4 على کشتگرجهرم یکی از کهنسال ترین شهرهای ایران است. دره ای سرسبز در میان رشته کوههایی که از هر سو نخلستان ها و باغات مرکبات و مراتع و مزارع سرسبز آن را در برگرفته اند. گهرم – در شاهنامه فردوسی -پیش از حمله اعراب به ایران، شهری آباد، از مراکز مهم کشاورزی و دامداری آن زمان بوده است. یکی از سرداران ساسانی که به باور جهرمی ها تا به آخر در برابر تهاجم اعراب ایستادگی کرده و مدتها اجازه ورود مهاجمین به گهرم و توابع آن را نداده مهرک نام دارد. ویرانه های قلعه مهرک که احتمالا در دوره ساسانی یک پادگان نظامی بوده هنوز در دوران تحصیلی من یادآور تاریخ این شهر قدیمی بود. در یکی از کوهپایه های شهر نیز که قدم گاه نامیده می شد و از تفرجگاه های آن زمان مردم بود ساختمان یک آتشکده قدیمی بر فراز تپه ای، همچنان استوار و البته خاموش تاریخ پرفرازونشیب شهر را یادآوری  می کرد.

چرا مخالف شاه شدم؟

من در دوران دبستان شاگرد مدرسه فردوسی و در دوران بعد در دبیرستان خواجه نصیرالدین طوسی که هر دو درمیان شهر بودند تحصیل می کردم. دوران نوباوگی ام زمانی است که خاطره تلخ کودتای 28 مرداد و سرکوب های خونین پس از آن در اذهان هم شهری هایم به ویژه خویشاوندان و همسایگان من زنده است.

آنچه از روانشناسی و فضای اجتماعی پس از کودتا در ذهن من حک می شود آن است که مصدق نخست وزیرمیهن پرست و قانونی کشور که ایران را آزاد و مستقل می خواسته و نفت ایران را که انگلیسی ها به یغما می برده اند، ملی کرده در یک کودتای نظامی با همدستی شاه و آمریکا و انگلیس از کار برکنار شده و به اتهام خیانت در یک دادگاه قلابی نظامی محکوم شده است.

فضایی سرشار از دورویی و ترس در شهرحاکم بود. می دیدم که خویشاوندان و آموزگارانم در مراسم بزرگداشت “اعلیحضرت همایونی” مثلا در روز چهار آبان (زادروز شاه) با پوشیدن لباس های نو شرکت می کردند، اما در پنهان و در محافل خانوادگی صحبت از به غارت رفتن نفت و برباد رفتن آرزوها و امیدهایی است که نهضت ملی مصدق برای ایرانیان می خواسته است.

یکی از چهره های معروف شهرستان جهرم دکتر محمد حسین تمدن بود که بخاطر فعالیت در حزب توده پس از کودتا به زندان افتاده بود و می گفتند پدرش عطار تمدن جهرمی که شخص ثروتمندی بود برای نجات او  از اعدام، بخش مهمی از ثروت خود را به مقامات بخشیده است. عطار تمدن پس از کودتا با حروف بسیار درشت و رنگی این شعر گونه را بر سر در آسیاب بزرگ وسط شهر که به وی تعلق داشت کنده کاری کرده بود: “شاها بقای عمر تو بادا هزار سال، سالی هزار مه و هر مهی صد هزار سال”

حالا وقتی به روانشناسی و قضاوت آن زمان مردم جهرم نسبت به رژیم پس از کودتا فکر می کنم با خود می گویم وقتی کودتا در شهر دورافتاده ای مثل جهرم چنین اثراتی داشته لابد در شهرهای بزرگ ایران مردم نگاهی از این هم منفی تر به رژیم شاه داشته اند. سالیان درازی است که از خود می پرسم، اگر علیه مصدق کودتا نمی شد و ایران از مسیر تحول و توسعه سیاسی باز نمی ماند آیا باز هم ما دچار انقلاب و جمهوری اسلامی می شدیم؟ راستی آیا اگر آن کودتا رخ نمی داد امروز منطقه خاورمیانه در موقعیت بهتری قرار نداشت…؟

در نیمه دهه 40 در سن هژده سالگی با ورود به دانشکده کشاورزی کرج با دنیای جدید و جذابی آشنا شدم. فضای دانشگاه تهران و دانشکده کشاورزی کرج آکنده از احساسات میهن پرستانه و ضد رژیم پهلوی بود و در مناسبت های مختلف از جمله در روز 16 آذر که ساگرد کشته شدن سه دانشجو به نام های شریعت رضوی، قندچی و بزرگ نیا در دانشگاه تهران بود به تظاهرات جمعی و اعتصاب سراسری دانشگاه می انجامید. شعارهای تظاهرات غالبا در بزرگداشت مصدق و نهضت ملی و نیز شعارهایی بودند مثل “استقلال، آزادی” و یا “دانشجو، معلم، کارگر پیوندتان مبارک”.

در اولین 16 آذر نخستین سال دانشجویی ام فهمیدم که علت کشته شدن آن سه نفر شرکت فعال در تظاهرات دانشجویان به مناسبات سفر نیکسون معاون آن زمان رئیس جمهوری آمریکا به ایران بوده است. گویی نقش دولت آمریکا در کودتای 28 مرداد فضای دانشگاه تهران را برای همیشه مملو از احساسات ضد آمریکایی کرده بود. کودتا در زمان ریاست جمهوری آیزنهاور و معاونت نیکسون اتفاق افتاده بود و یکسال پس از کودتا هم در جریان سفر نیکسون به ایران کشتار خونین 16 آذر در دانشگاه تهران رخ داده بود.

امروز که نهاد ولایت مطلقه فقیه در ایران به نماد دشمنی با آمریکا بدل شده و مردم بویژه نسل جوان و دانشجویان سرخورده از جمهوری اسلامی در آرزوی بهبود مناسبات ایران و آمریکا و دوستی با مردم این کشور هستند درک روانشناسی و فضای ضد آمریکایی نیم قرن پیش چندان آسان نیست. من در آن فضا نخست به جبهه ملی و در سالهای بعد بتدریج به مارکسیسم و کمونیسم گرویدم. آن هم به روایتی که از برخی از جزوات ممنوعه آن زمان که به زعم ساواک “کتب ضاله” نامیده می شدند، برداشت کردم.

چرا به مبارزه مسلحانه علاقمند شدم؟

امروز که نهاد ولایت مطلقه فقیه در ایران به نماد دشمنی با آمریکا بدل شده و مردم بویژه نسل جوان و دانشجویان سرخورده از جمهوری اسلامی در آرزوی بهبود مناسبات ایران و آمریکا و دوستی با مردم این کشور هستند درک روانشناسی و فضای ضد آمریکایی نیم قرن پیش چندان آسان نیست. من در آن فضا نخست به جبهه ملی و در سالهای بعد به تدریج به مارکسیسم و کمونیسم گرویدم.

دهه چهل و پنجاه دوران رواج ایدئولوژی ها در همه کشورهای جهان سوم است. ایدئولوژی هایی که فضای دو قطبی جهان آن روزگار را در خود منعکس می کردند. در هریک از کشورهای جهان که دیکتاتوری های حاکم مورد حمایت کشورهای غربی بویژه آمریکا بودند، اندیشگی ها و مبانی تحلیلی تبیین کننده راهبردهای “ضد امپریالیستی”  که کم یا بیش از مارکسیسم تاثیراتی پذیرفته بودند از زمینه و فضای رشد و نمو کاملا مساعدی برخوردار بودند.

پیروزی خیره کننده جنبش چریکی کوبا به رهبری فیدل کاسترو در آن جهان دو قطبی که جنبش های چپ گرا پرچمدار مبارزه علیه امپریالیسم آمریکا و تحقق آرزوهای عدالت خواهانه کارگران و زحمتکشان جهان قلمداد می شدند، برای نسل ما که دیکتاتوری شاه و همدستی آن با آمریکا را عامل فقر و فساد و سرکوب می دید چنان جاذبه ای داشت که فقط برای کسانی که در آن فضا زیسته اند قابل درک است. بسیاری از ما از جمله من تحت تاثیر جاذبه هایی که کاستریسم و گواریسم آمریکای لاتینی ایجاد کرده بودند، به مبارزات مسلحانه چریکی تمایل پیدا کردیم.

مبارزه قهرمانانه ویتنام با آمریکا، مبارزه سیاهان آفریقای جنوبی علیه آپارتاید نژاد پرست، مبارزه فلسطینی هایی که صهیونیسم آنان را بیرحمانه و با خون ریزی و سبعیت از خانه و کاشانه محروم کرده بود، و تبدیل شاه به ژاندارم آمریکا در منطقه، همگی در برانگیختگی و غلیان احساسات ما علیه شاه و آمریکا که متحد یکدیگر به شمار می رفتند، موثر بودند.

من مثل بسیاری از کسان دیگری که به جنبش مسلحانه گرایش پیدا کردند شرط تحقق عدالت – عدالت اقتصادی- را برقراری حکومت کارگران و زحمتکشان می دانستم و بر آن بودم که این آرزو بدون قهر مسلحانه که سنت آن در مبارزه مشروطه خواهانه علیه استبداد صغیر نیز وجود داشت شدنی نیست. دو نوشته رد تئوری بقاء (امیر پرویز پویان) و مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک(مسعود احمد زاده) تاثیر زیادی بر من برجا می گذاشتند.

جریاناتی که از به هم پیوستن خود، جنبش و یا سازمان چریکهای فدایی خلق ایران را در اواخر دهه چهل پایه گذاری کردند، بر آن بودند که راه پیروزی سوسیالیسم در ایران نه به هیچ وجه از طریق جنبش های مسالمت آمیز و آشتی جویانه بلکه فقط از طریق قهر مسلح که نخست پیشاهنگان و فدائی های خلق با قربانی کردن جان خود آغاز می کنند و در مرحله بعدی این مبارزه شکل فراگیر توده ای به خود می گیرد، تحقق پذیر است. حالا گاهی از خود می پرسم چگونه بود که جنبش ظفرمند بدون خشونت گاندی که هندوستان را به استقلال و آزادی رساند هرگز توجه ما را به خود جلب نکرد؟

تردید به قهر

انقلاب بهمن نخستین تردیدها را در باور بخشی از اعضای سازمان چریکهای فدایی خلق از جمله شخص من نسبت به استراتژی مسلحانه پدید آورد. در ماه های پیش از انقلاب برخی از شعارهای ما چنین بودند: “تنها ره رهایی پیوند با فدایی” و یا “ارتش خلقی به پا می کنیم؛ میهن خود را رها می کنیم” و یا “ارتش ضد خلقی نابود باید گردد”. اما آیت الله خمینی و هواداران او به شعارهایی مثل “برادر ارتشی چرا برادرکشی”، “ارتش برادر ماست” و اهدای دسته گل به ارتشیان در خیابانها متوسل شدند. این شعارها در ایجاد شکاف میان بدنه ارتش و فرماندهان نظامی و نیز تفرقه در میان فرماندهان نظامی و گرویدن برخی از آنان به انقلاب بسیار موثرتر ازعملیات مسلحانه و شعارهای قهر آمیز ما بود. بگذریم از این که در ذات آمیزش دین و دولت واستراتژی ایجاد حکومت تبعیض گرای مذهبی ولایت فقیه، خشونت و قهر نهفته بود، اما روحانیون به رهبری خمینی تا روز انقلاب به زبان مسالمت و مصالحه با ارتش سخن گفتند، با مبارزه قهر آمیز مرزبندی کردند و در ادامه همین استراتژی بود که آیت الله خمینی در روز ورود خود به ایران (14 بهمن 57) در بهشت زهرا خطاب به فرماندهان ارتش گفت ما می گوئیم: شما آزاد باشید، نوکر آمریکا نباشید با ملت همراه شوید(نقل به معنی).

البته پس از انقلاب، همان گونه که همه می دانیم آیت الله خمینی به اعدام گسترده فرماندهان ارتشی و سران دستگیر شده رژیم شاه پرداخت و پس از آن قدم به قدم به سرکوب نیروهای ملی و چپ که در انقلاب شرکت داشتند متوسل شد. و در نهایت نیز به کشتار جمعی هزاران زندانی سیاسی امر کرد.

اما انقلاب ایران نتیجه تظاهرات مسالمت آمیز مردم کلان شهرها و اعتصابات سراسری کارگران بویژه کارگران و کارکنان صنعت نفت بود نه مبارزه مسلحانه توده ها.

اگر پیروزی انقلاب من و ما را به بازنگری در تئوری انقلاب مسلحانه برانگیخت سرکوب های بعدی و انحصار طلبی هسته اصلی قدرت جدید به رهبری آیت الله خمینی مرا به تردید نسبت به تئوری لنینی انقلاب و دیکتاتوری پرولتاریا واداشت.

تردید به دیکتاتوری پرولتاریا

اگر پیروزی انقلاب من و ما را به بازنگری در تئوری انقلاب مسلحانه برانگیخت سرکوب های بعدی و انحصار طلبی هسته اصلی قدرت جدید به رهبری آیت الله خمینی مرا به تردید نسبت به تئوری لنینی انقلاب و دیکتاتوری پرولتاریا واداشت. نقد تئوریک انحصار طلبی سیاسی حاکمان تازه به قدرت رسیده با مهم ترین اثر تئوریک لنین” دولت و انقلاب” که کتاب “مقدس” ما به شمار می رفت در تعارض مطلق بود. چگونه می توانستم بدون تردید کردن و رد نظریه دیکتاتوری پرولتاریا و جایگاه قهر در پیشبرد انقلاب ، انحصار طلبی سیاسی حکومت نوبنیاد جمهوری اسلامی را به چالش بکشم و با استدلال های منطقی مورد انتقاد قرار دهم؟

پس از انقلاب عمده فعالیت من در سازمان، همکاری در تدوین مواضع تئوریک و تحلیل های سیاسی بود. گوشه ای از این فعالیت ها به نقد انحصار طلبی سیاسی قدرت سیاسی جدید اختصاص داشت.

نقد تئوریک انحصار طلبی سیاسی حاکمان تازه به قدرت رسیده با مهم ترین اثر تئوریک لنین” دولت و انقلاب” که کتاب “مقدس” ما به شمار می رفت در تعارض مطلق بود. لنین در این اثر و در آثار دیگری مثل “انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد”، آنچه برداشت او از نظریه دیکتاتوری پرولتاریا و جایگاه قهر در پیشبرد انقلاب است را تئوریزه می کند. بنابه تئوری لنینیستی انقلاب، حزب کمونیست (بلشویکها) به نمایندگی از پرولتاریا و متحد طبیعی آن دهقانان، پس از سرنگونی بورژوازی ماشین دولتی را نابود می کند و بر خرابه های آن حکومت نوین کارگران بنا می کند. این حکومت برای حفظ انقلاب و پیشبرد اهداف آن مقاومت مخالفان را با تکیه به قهر انقلابی و ارتش سرخ سرکوب می کند و قدرت را کاملا در انحصار خود در می آورد. به این صورت که یک حزب سیاسی که نماینده راستین طبقه کارگر محسوب می شود همه اهرم های قدرت را در دست می گیرد، همه مخالفان را سرکوب می کند و هیچ فضای تنفسی به آنان نمی دهد. من چگونه می توانستم بدون تردید کردن و رد این گفتمان، انحصار طلبی سیاسی حکومت نوبنیاد جمهوری اسلامی را به چالش بکشم و با استدلال های منطقی مورد انتقاد قرار دهم؟

از اواخر سال 58 تا اواسط 59 هربار که در سخن و قلم به نقد انحصارطلبی سیاسی حاکمان نوپا می نشستم و در صدد دفاع مستدل از ضرورت آزادی برای پیشرفت و عدالت مخالف برمی آمدم درعمق وجدان خود با باورهای لنینیستی دست به گریبان می شدم. البته در آن زمان این گونه تردیدها در هیاهوهای کر کننده تظاهرات و شعارهای ضد امپریالیستی جامعه ایران چندان ره به جایی نمی برد و هنوز زمینه و زمانه بروز بیرونی آن فراهم نشده بود. با این همه من و چه بسا برخی از دیگر اعضای سازمان را دچار دوگانگی و حتی دو رویی می کرد. بعدها به این باور رسیدم که در زندگی هیچ چیز به اندازه این “تردید مقدس” آدم را به اندیشه و جستجوی حقیقت وانمی دارد و در تکوین و انکشاف فکر و دانش بشری موثر نیست.

با خود می اندیشیدم که اگر تک حزبی و تک صدایی که گرایش هسته اصلی قدرت در حکومت نوپای ایران بود، پدیده ای تباه کننده و در تضاد با شکوفایی و خلاقیت سیاسی و فرهنگی جامعه ایران است و باید با آن به مخالفت برخاست، چرا باید با تک حزبی و تک صدایی کشورهای بلوک سوسیالیستی از در آشتی درآمد؟ اگر در این جا انحصار طلبی سیاسی به دیکتاتوری فردی و یا الیگارشیک می انجامد و به سود هیچ یک از طبقات اجتماعی نیست، چگونه می توان تصور کرد که در آنجا انحصار طلبی سیاسی حزب کمونیست به سود طبقه کارگر و یا آنچنان که ادعا می شد به سود اکثریت مردم تمام شود؟

این کشمکش های درونی سرانجام مرا در برابر این پرسش قرار داد که آیا می توان با یک جریان سیاسی برنامه ای کاملا علمی و انسانی برای تحقق برابری و عدالت داشته باشد و بکوشد با تسخیر قدرت سیاسی پروژه خود را به نحو آمرانه به پیش برد، همراه و همدل بود؟  آیا باور به سوسیالیسم و عشق به برقراری عدالت می تواند انحصارطلبی سیاسی باورمندان و عاشقان این راه را توجیه کند؟ در تلاش برای یافتن پاسخی قانع کننده به این پرسش به ناچار پرسش دیگری در برابرم قرار گرفت:

آیا یک گروه کوچک خیر خواه می تواند به زور جامعه را به سوی خیر هدایت کند؟ اما ملاک خیر خواه بودن یا نبودن را کدام مرجعی تعیین می کند؟ این پرسشها مرا به این جا رساند که خیر جامعه و مسیر درست رفتن به سوی خیر را باید با ملاک رای و اراده مردم سنجید. و گرنه همه دیکتاتورها و دیکتاتورهای تاریخ خود را خیرخواه مردم معرفی کرده اند. حتی اگر مردم راهی را به اشتباه بروند بهتر از راهی است که خیرخواهان به زور بر آنان تحمیل می کنند، چرا که آزمون و خطا خود لازمه رشد شعور و آگاهی جامعه است و البته همه اینها که برای من تازه بود بیش از دو قرن پیش در آثار فیلسوفان سیاسی بریتانیایی و فرانسوی به تفصیل و مستدل به اثبات رسیده بود…

من به همراه بخشی از سازمان در 16 آذر 1360 با انتشار بیانیه “پیش به سوی تشکیل کنگره سازمان…” راهمان را از دوستانی که شیفته ” اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی” و خواستار ادغام آمرانه سازمان به حزب توده ایران بودند، جدا کردیم.

اختلاف بر سر انحصار طلبی سیاسی

اختلاف اصلی ما در این خلاصه می شد که من و برخی از رفقای دیگرمان با زیستن در فضای انحصار طلبی سیاسی جمهوری اسلامی به انحصار طلبی احزاب کمونیست بلوک سوسیالیستی تردید کرده بودیم، در حالی که طرفداران ادغام سازمان در حزب توده ایران از اعتقاد به سوسیالیسم واقعا موجود به حقانیت جمهوری اسلامی در سرکوب مخالفان داخلی رسیده بودند و سرکوب و کشتار را از ضروریات تحکیم انقلاب و پیشبرد مبارزه ضد امپریالیستی تلقی می کردند. این دو دیدگاه در سالهای بعد به تدریج مرزبندی های روشن خود را ترسیم کردند. به این ترتیب ما به این نتیجه رسیدیم که هیچ یک از اهداف شریف بشری از راه دیکتاتوری و استبداد یک گروه سیاسی یعنی از یک راه ناشریف و یک وسیله زشت قابل حصول نیست.

به تجربه آموختیم که سرکوب مخالف، و شکستن قلم و سانسور اندیشه با هر نیت و هدفی که دنبال شود منشاء فساد و تباهی است و آنان که به بهانه دفاع از محرومان و گسترش عدالت به دیکتاتوری و سرکوب متوسل می شوند، تیشه به ریشه همه آرزوهای شریف بشری بویژه عدالت می زنند.

به تجربه آموختیم که سرکوب مخالف، و شکستن قلم و سانسور اندیشه با هر نیت و هدفی که دنبال شود منشاء فساد و تباهی است و آنان که به بهانه دفاع از محرومان و گسترش عدالت به دیکتاتوری و سرکوب متوسل می شوند، تیشه به ریشه همه آرزوهای شریف بشری بویژه عدالت می زنند. آزادی شرط نخستین و لازم برای پیدا کردن راه عدالت و برابری و حرکت به سمت آن است.

به این ترتیب من از تفکری که زندانی “ایسم” بود و همه چیز را از منشور ایدئولوژی می نگریست آزاد شدم و دریافتم که برای برداشتن همه بندهای تبعیض، فقر و بیعدالتی از پای فرد و جامعه هیچ چیز بالاتر از آزادی فردی نیست و اساسا رفتن به دنبال عدالت و برابری بدون آزادی، دویدن به دنبال سراب است. چرا که آزادی شرط نخستین و لازم برای پیدا کردن راه عدالت و برابری و حرکت به سمت آن است. قطب نمایی است که بدون آن و بدون باور به آن انسان مسیر خود را گم می کند و هرگز به مقصد نمی رسد.

تجربه شخصی من نه در خلا بلکه در بطن و بستر تحولات دگرگون کننده اجتماعی ایران رخ داد. تحول گفتمان ها در جامعه ایران متاثر از مولفه های گوناگونی است که برخی از موارد آن به قرار زیراند:

1-تغییر ساختار طبقاتی- اجتماعی ایران

فرایند گسترش شتابان دانشگاهها و مراکز آموزش عالی که از دهسال پیش از روی کار آمدن جمهوری اسلامی آغاز شده بود، پس از انقلاب هر روز شتاب بیشتری به خود گرفت.

پس از پایان جنگ ایران و عراق به مدت 30 سال تعداد دانشگاهها و مراکز آموزشی عالی کشور رشد کمی بی سابقه ای به خود گرفت به طوری که در یک بازه زمانی 30 ساله تعداد آنها ده برابر و شمار دانشجویان نیز در این مدت هزار درصد افزایش یافت. این تحول بی سابقه، جمعیت طبقه متوسط فرهنگی ایران را که در مقطع انقلاب حدود دو میلیون نفر بود را به بیست میلیون افزایش داد. این طبقه که از همه طبقات و لایه های اجتماعی جامعه منشا می گیرد و با همه طبقات و اقشار جامعه ایران در پیوند است، در ایران معاصر نقش گفتمان ساز و راهبر را در تحولات اجتماعی برعهده دارد و می توان آن را موتور نیرومند گذار ایران به دموکراسی دانست.

2-از هم پاشیدگی بلوک سوسیالیسم و پایان جهان دو قطبی

این اتفاق همراه با گسترش تحولات دموکراتیک در سطح جهانی زنگ پایان دوران سلطه ایدئولوژی ها و اقبال عمومی در همه جوامع در حال توسعه جهان بویژه در ایران بود به فرد باوری، حقوق شهروندی و آزادی های سیاسی به مثابه پیش شرط توسعه و پیشرفت. ایرانیان از انقلاب مشروطه به این سو به این دستاوردهای مدرنیته تمایل نشان داده بودند.

3-انقلاب در وسایل ارتباط جمعی

انفجار اطلاعاتی  جهانیان را از نقطه نظر اطلاع همه روزه نسبت به یکدیگر به جایی رساند که گویی همه در یک محله کوچک و در کنار هم زندگی می کنند و از هم باخبرند.  “دهکده جهانی” نقش مهمی در تحول گفتمان ها در ایران ایفا کرده است.

4-تجربه نظام دینی ایران

عوامل سه گانه بالا همراه با تجربه زندگی در نظام دینی جمهوری اسلامی و انتقال تجربه و درس های نسل ما به نسل های جوان، تحول اندیشه سیاسی و دگرگونی در گفتمان ها و مطالبات و حقوق شهروندی مردم را به نیرویی مقاومت ناپذیر و تاریخ ساز تبدیل کرده است.

دگرگونی بزرگ در گفتمان نواندیشی دینی

تحولات جامعه ایران، گفتمان نواندیش دینی را به کلی دگرگون کرد. چهره های شاخص نواندیشی دینی در سال های اخیر متفکرانی مثل عبدالکریم سروش، مجتهد شبستری و مصطفی ملکیان که در افکار و اندیشه های پیشین خود بازنگری کرده اند، در مسیری کاملا خلاف نواندیشان دینی دوران انقلاب یعنی در راه ایدئولوژی زدایی از دین و جدا کردن دیانت از سیاست کوشش های اثر گذاری به خرج داده اند.

یکی از گفتمان هایی که دگرگونی عمیق آن نشانه تحول جامعه ایران است، گفتمان نواندیشی دینی در ایران است. برخی از چهره های شاخص نواندیشی دینی در دوران پیش از انقلاب آیت الله مطهری، آیت الله طالقانی، مهندس بازرگان و دکتر شریعتی بودند که کوشش عظیمی برای ایدئولوژی سازی از دین به عمل آوردند و توانستند نقش تعیین کننده ای در همراه کردن دیانت و سیاست و گرواندن جوانان مسلمان به اسلام سیاسی و جمهوری اسلامی ایفا کنند.

اما تحولات جامعه ایران، گفتمان نواندیش دینی را به کلی دگرگون کرد. چهره های شاخص نواندیشی دینی در سال های اخیر متفکرانی مثل عبدالکریم سروش، مجتهد شبستری و مصطفی ملکیان که در افکار و اندیشه های پیشین خود بازنگری کرده اند، در مسیری کاملا خلاف نواندیشان دینی دوران انقلاب یعنی در راه ایدئولوژی زدایی از دین و جدا کردن دیانت از سیاست کوشش های اثر گذاری به خرج داده اند.

رفتار مدنی مردم تهران و دیگر کلان شهرهای کشور پس از اعلام نتایج انتخابات دست کاری شده ایران در خرداد 88 خود مصداق بارز این دگرگونی است که چهره نوین و تحول یافته جامعه ایران را به دنیا نشان داد؛ جامعه ای خواستار احترام به حقوق برابر شهروندی، حق رای و آزادی های سیاسی که می خواهد خواسته های خود را از راه گفتمان های مسالمت جویانه و به دور از قهر و خشونت به کرسی بنشاند. در این جامعه سرچشمه های بازتولید گفتمان های خشونت گرا، انحصار طلب، تبعیض گرا، مرد سالار و دین سالار که در بدو انقلاب برای تبین حکومت ولایت فقیه گفتمان سازی می کردند، روز به روز بی اعتبارتر و بی رمق تر شده اند. نتیجه آن که شرایط اجتماعی و سیاسی ایران و به موازات آن گفتمان های سیاسی و اجتماعی آن عمیقا دگرگون شده اند. چهل سال پس از انقلاب بهمن ایران بیش از هر زمان مستعد گذار به دموکراسی است.

دیدگاه بگذارید

Be the First to Comment!