تاریخ انقضای یک پرسش!

ds6fg45dfg44f - محمد جواد اکبرین mohamad javad akbareinانتوان چخوف داستان کوتاهی دارد به نام تحول. (۱) روایت خانه‌ای است اشرافی با یک آقا، یک خانم و فرزندان‌شان، چند پیشخدمت و یک معلم سرخانه که برای درس خواندن به آن شهر مهاجرت کرده و در همان خانه اتاقی دارد برای زندگی.

خانمِ خانه، زنی است زشت‌خو و زشت‌رو که صاحب تمام املاک و حاکمِ تمام بایدها و نبایدهاست و همسرش فقط آقای زینتیِ خانه است.

روزی خانم، گل سینه‌ی دو هزار روبلی‌اش را گم می‌کند، خشمگین همه جا و همه کس را می‌گردد و به پیشخدمت‌ها و معلم سرخانه شک دارد. وقتی اتاق معلم را هم می‌گردد معلم احساس توهین و تحقیر می‌کند و تصمیم می‌گیرد با اینکه جایی برای زندگی در آن شهر ندارد از آن خانه برود. آقای خانه به اصرار از او می‌خواهد که نرود و وقتی می‌بیند اصرارش بی‌فایده است برای اینکه نظر معلم را تغییر دهد نزد او اعترافی می‌کند با این تعهد که رازش نزد معلم بماند؛ می‌گوید گل سینه را خودش دزدیده، چون تمام املاک مال اوست ولی خانم خانه همه چیز را مصادره کرده و به او چیزی نمی‌دهد. این اعتراف اما نه تنها معلم را بیشتر مطمئن می‌کند که باید برود، بلکه او را به این فکر می‌اندازد که چگونه تا به حال در این کثافت‌خانه مانده و زودتر تصمیم نگرفته از این وضعیت خارج شود. آقای خانه در مرحله اولِ اصرارش می‌گوید «رفتنت غلط است! آنها اتاقت را گشته‌اند ولی این وضعت را بدتر نمی‌کند، چرا می‌خواهی بروی؟»

در مرحله دوم، او را دعوت به گذشت می‌کند و می‌گوید «زنم عصبی و خودرأی است و نباید درباره‌اش تند قضاوت کنی» و در مرحله آخر تلاش می‌کند عذاب وجدان خودش را به عذاب وجدان معلم سرخانه تبدیل کند و می‌گوید «اگر می‌ماندی عصرها می‌توانستم بیایم و با تو حرف بزنم ولی اگر بروی دیگر یک آدم هم در این خانه پیدا نمی‌شود و این وحشتناک است» و در عین حال می‌گوید «باید اقرار کنم آدم‌هایی را که هنوز می‌توانند نفرت و اهانت را احساس کنند دوست دارم، می‌توانم تا ابد اینجا بنشینم و به قیافه آزرده‌ات نگاه کنم».

آنچه باعث شد این نوشته را با داستان چخوف آغاز کنم تصویری است که او از «تحقیر» و از تلاش عضو آن خانه برای ابتذال تحقیر و از تصمیم معلم به پایان تحقیر به دست می‌دهد؛ تصمیمی که فرد تحقیر شده می‌گیرد تا خود را علیرغم آینده مبهم‌اش یکسره از این معادله خارج کند و از نقطه دیگری زندگی را آغاز کند. یعنی وقتی درمی‌یابد این وضعیت قابل اصلاح و تغییر نیست خودش را تغییر می‌دهد.

در نقطه مقابلش آقای خانه که عمری است تحقیر شده، چون نمی‌تواند کنار فرد تحقیرشده بایستد و چیزی را تغییر دهد نایستادنش را توجیه و فرموله می‌کند.

به ادبیات آقای خانه دقت کنید؛ خودش حداقل در ظاهر، آقای خانه است اما می‌گوید «آنها اتاقت را گشته‌اند» و نمی‌گوید «ما گشته‌ایم»، خودش را جدا می‌داند اما برای تغییرِ این تحقیر کاری نمی‌کند جز دزدی گاه و بیگاه از آنچه که حق خود می‌داند. معلم را ستایش می‌کند اما فقط حاضر است «تا ابد اینجا بنشیند و به قیافه آزرده‌اش نگاه کند و عصرها با او حرف بزند»! با تحقیر مرزبندی دارد اما تحقیر را تخفیف می‌دهد، مبتذل می‌کند و به آن تن می‌دهد.

فراز و نشیب چهل سال گذشته و آزمودن همه ظرفیت‌ها و روزنه‌ها نشان می‌دهد که ما با یک «تحقیر سیستماتیک» مواجه‌ایم. در تحقیر سیستماتیک باید زمین بازی را تغییر داد نه بازیکنان را و نه بخشی از قواعد بازی را. این مدعا که ما با «نظام تحقیر» مواجه‌ایم مفروض این مقاله است.

نظام جمهوری اسلامی «نظام تحقیر» است. مدعا این نیست که مرتکب تحقیر می‌شود؛ مدعا این است که سرشت و ساختارش بر تحقیر است. به عبارت دیگر تحقیر، فعل او نیست، بلکه وصف اوست. اگر فعل او بود عجیب نبود؛ چنانکه دنیا پر است از حکومت‌هایی که فعل غیرعادلانه دارند اما ساختار آنها به شهروندان این امکان را می‌دهد که با ارجاع به قانون، وضعیت را تغییر دهند. اما فراز و نشیب چهل سال گذشته و آزمودن همه ظرفیت‌ها و روزنه‌ها نشان می‌دهد که ما با یک «تحقیر سیستماتیک» مواجه‌ایم. در تحقیر سیستماتیک باید زمین بازی را تغییر داد نه بازیکنان را و نه بخشی از قواعد بازی را. این مدعا که ما با «نظام تحقیر» مواجه‌ایم مفروض این مقاله است. اگر کسی با اصل این مدعا مخالف است این مقاله برایش سودمند نیست و باید از مدعی بخواهد که در مقاله دیگری تحقیر سیستماتیک را اثبات کند. البته مثلا حتی بخشی از اصولگرایان نیز در نقدهای اخیرشان به «فساد سیستماتیک» اعتراف کرده‌اند اما گویا هنوز نوبت اعتراف به «تحقیر سیستماتیک» نرسیده است، هرچند اگر قرار باشد به لوازم اعتراف‌شان به همان فساد سیستماتیک هم پای‌بند باشند قاعدتاً به همین نتایجی می‌رسند که غرض این مقاله است.

خطرناک‌ترین تهدید؛ فوری‌ترین نیاز

خطرناکترین تهدیدی که از سوی نظام تحقیر متوجه جامعه و سرزمین ماست نفرت متراکم و چندپاره شدن اجتماع است و درک چنین تهدیدی می‌تواند دستور کار فوریِ اتاق‌های فکر و هسته‌های عمل را تشکیل دهد و در اولویت قرار بگیرد. نظام تحقیر، در یک چرخه مستمر، یارگیری و غیرسازی می‌کند و از غیرها دشمن می‌سازد. از یارها می‌خواهد که غیرها را نابود کنند و برای چنین کاری فرهنگ، سیاست، امنیت و اقتصاد را در خدمت یارها قرار می‌دهد و اغیار را تحقیر می‌کند. به تدریج چون بر تعداد اغیار افزوده می‌شود یاران نظام احساس خطر می‌کنند. تحقیر، اغیار را به تلاش برای تغییر وامی‌دارد و وقتی همه راه‌ها را بسته ببینند خشمگین‌تر و متنفرتر می‌شوند. هر چه بگذرد جامعه بیشتر دوقطبی و پاره پاره می‌شود.

به عنوان نمونه امروز اقلیتی در کشور وجود دارد که برای بقای نظام و نابودی اغیار منتظر و مشتاق شهادت است. این اقلیت، آموزش دیده و تربیت شده است که برای تحقق اهداف رهبری و نظام تا پای جان بایستد؛ اما نه فقط جانِ خودش بلکه جان دیگران هم. ارزان جان می‌دهد و آسان جان می‌ستاند. دوگانه‌ی شهیدان و فتنه‌گران همین جا شکل می‌گیرد که نمونه‌های متأخرش، وقایع سال ۸۸، دی‌ماه ۹۶ و آبان ۹۸ است تا آنجا که کشته شدگان آبان ۹۸ حتی ارزش شمارش هم ندارند و تا ۶ ماه پس از کشتار (تا هنگام نوشتن این مقاله) هنوز حتی یک نام از کشته‌شدگان به رسمیت شناخته نمی‌شود، بلکه برخی از بازماندگان قربانیان به علت پیگیری و دادخواهی بازداشت شده‌اند.

به لجن کشاندن مفاهیمی مانند شهادت و هرآنچه که روزگاری در دفاع از وطن و حقوق خود، واجد ارزش بود از تدبیرهای نظامِ تحقیر است.

دامن زدن به احساس جاماندگی و فراقِ رفتگان و آرزوی شرایطی که بتوان با حضور در آن کشت و کشته شد و به قاتلان و مقتولانِ پیش از خود ملحق شد و نزد خداوند روزی خورد بخشی از این تدبیر است و شباهت دارد به آنچه در ویدئوهای انتحاری‌های داعش دیده‌ایم؛ آن داعشی که برای عملیات انتحاری می‌رود تا خلقی را به خاک سیاه بنشاند جلوی دوربین می‌گوید دارد می‌رود تا به «شهدای پیش از خود» ملحق شود.

در چنین وضعیتی ما با دو دسته بازمانده طرفیم؛ ۱) بازماندگانِ قاتلانی که کشتند و کشته شدند و آرزومندِ پیوستن به کسانی که آنها را قهرمان و قدیس می‌پندارند. ۲) بازماندگان مقتولانی که انتقام یا اجرای عدالت را حق خود می‌دانند.

نظام تحقیر، به این دوگانه دامن می‌زند. این دو اما تا همیشه در این وضعیت نمی‌مانند. هر قدر عمر نظام تحقیر طولانی شود اولی به کشتن و کشته‌شدن مشتاق‌تر می‌شود و دومی به انتقام، و اینجا نقطه نفرت و جنگی است که هولناک‌تر از تصور ماست.

هر یکساعت که عمر نظامِ تحقیر بیشتر طول بکشد فاصله جامعه با افتادن در جهنمِ مرکب از جهاد و انتقام کمتر می‌شود. آن روز دیگر نه نقشه‌های اصلاح‌طلبی و تحول‌خواهی و براندازی به کار می‌آید نه مرور تجارب تاریخی. آن روز دیگر برای هر کاری دیر است. می‌شد به این نقطه نرسید. دست کم دو مقطع تاریخی وجود داشت که اگر به سلامت و سعادت طی می‌شد امروز می‌توانستیم اینجا نباشیم؛ دو مقطعِ ظهور محمد مصدق و میرحسین موسوی.

هر یکساعت که عمر نظامِ تحقیر بیشتر طول بکشد فاصله جامعه با افتادن در جهنمِ مرکب از جهاد و انتقام کمتر می‌شود. آن روز دیگر نه نقشه‌های اصلاح‌طلبی و تحول‌خواهی و براندازی به کار می‌آید نه مرور تجارب تاریخی. آن روز دیگر برای هر کاری دیر است.

می‌شد به این نقطه نرسید. دست کم دو مقطع تاریخی وجود داشت که اگر به سلامت و سعادت طی می‌شد امروز می‌توانستیم اینجا نباشیم؛ دو مقطعِ ظهور محمد مصدق و میرحسین موسوی. اولی پایی در سلطنت داشت و گردنی افراشته در دموکراسی و حقوق. او می‌توانست میان زیاده‌خواهی سلطنت و خستگی جامعه از آفات سلطه، راه میانه‌ای را برگزیند و با حفظ نظام پادشاهی به تدریج شرایط را تغییر دهد. دومی نیز پایی در جمهوری اسلامی داشت، طیفی از هوادارانش او را «نخست‌وزیر امام» می‌شناختند و طیفی دیگر تکامل تدریجی آراء دموکراتیک او را در گفتارها و مصاحبه‌هایش دنبال کرده و دریافته بودند که طی ۲۰ سال دوری از قدرت و تأمل در سه دهه تجربه‌ی نظام به چه دستاوردهایی رسیده است. او روان و زبان هر دو جریان را درک می‌کرد و به همین علت باور داشت که «پیروزی ما در شکست هیچکس نیست». او می‌دید خطر گسست هولناکی را که جامعه و آینده را تهدید می‌کند. چنانکه ۳۰مرداد۸۹، در دیدار با دانشجویانِ عضو “ائتلاف برای تغییر” در پاسخ به برخی که خواستار تغییر قانون اساسی بودند و بخشی از آنان این نظام را اصلاح‌پذیر نمی‌دانستند بازی دومینو را مثال زد و گفت: «ما بیشتر از اینکه به دنبال تغییر قانون اساسی باشیم، به دنبال ایجاد شرایطی هستیم که امکان تغییر در قانون اساسی از طریق مردم فراهم شود…این مانند بازی دومینو است که حرکت اول این بازی، برگزاری انتخابات آزاد است. این چیزی است که تا آخرین مهره در این بازی را به حرکت وامی‌دارد و همه چیز را تحت تاثیر قرار می‌دهد و عوض می‌کند». اما همانطور که کودتاگران مرداد ۳۲، سرمست از کودتا و حصر مصدق و اعدام فاطمی و حبس و حذف همراهان‌شان، بامداد خمار بهمن ۵۷ را نمی‌دیدند متقلبان خرداد ۸۸ هم سرمست از تقلب و حصرِ موسوی و کروبی و رهنورد و حذف و حبس معترضان، فردای هولناک این بدمستی‌ها را نمی‌بینند.

وجه مشترک۳۲ و ۸۸ و ۹۸ این است که حکومت هر بار گمان کرد یک دوره است که می‌گذرد، هیچوقت نگذشت! چون “یک دوره” نیست که بگذرد، “یک دوران” است که تازه آغاز می‌شود. حکومت همان تباهی که بود هست، اما آدم‌های این دوره دیگر بر آن تبار که بودند نیستند. بن‌بست، آرایش اجتماعی-سیاسی تازه‌ای می‌آورد.

فعالان سیاسی و شبکه‌های اجتماعی

ناکامی مخالفان نظام در داخل و خارج بیش از آنکه حاصل عدم اتحاد و انسجام سازمانی‌شان باشد حاصل دست کم گرفتن شعور عمومی است؛ شعوری که امروز احساس تحقیر می‌کند و مهمترین بستر ظهور و بروزش شبکه‌های اجتماعی است.

ما در عصر شبکه‌های اجتماعی زندگی می‌کنیم؛ شبکه‌هایی که هم داده‌های وسیعی از جامعه در اختیار ما می‌گذارند و هم فرصت‌هایی را به مخالفان می‌بخشند که نسل‌های پیش از آنها هرگز نداشته‌اند. بسیاری از تحلیلگران تاریخِ دیروز و پریروز، وقتی در مقام مقایسه برمی‌آیند عنصر شبکه‌های اجتماعی را ندیده می‌گیرند یا حداکثر تفاوت این عصر با گذشته را در توسعه ابزار اطلاع‌رسانی می‌بینند و به همین علت در تحلیل امروز و فردا واقع‌بین به نظر نمی‌رسند در حالی که ویژگی اصلی این عصر، عنصر «شبکه» است نه اطلاع‌رسانی.

شبکه، زنجیره‌ی ذهنی می‌سازد و در کمین فرصت می‌ماند. از قضا در انقلاب ۵۷ هم نمونه‌ای از شبکه (با همه تفاوت‌هایش با آنچه امروز از شبکه‌های اجتماعی مراد ماست) به موفقیت رسید؛ شبکه روحانیت شبکه‌ای بود که در دورافتاده‌ترین روستاها مسجد داشت و زنجیره‌ای ذهنی و روانی تحت تاثیر اعتقادات مذهبی، بدون برنامه‌ریزی و سامان و سازمان، مایه پیوند این شبکه بود. بقیه جریان‌های شریک انقلاب هم در عمل و نه در نظر، خودآگاه یا ناخودآگاه، دنباله روی همین شبکه شدند.

امروز شبکه‌های اجتماعی که صورت و ظرفیت و وسعتی غیرقابل مقایسه با معنای سنتی آن شبکه دارند زنجیره‌ای ذهنی و روانی را پدید آورده‌اند که تحلیلگران و فعالان سیاسی ما از آن عقب مانده‌اند. حتی تجربه‌های انتخاباتی اصلاح‌طلبان را زنجیره ذهنی و روانیِ پدیدآمده در همین شبکه‌ها به کامروایی یا شکست کشانده‌اند اما اصلاح‌طلبان دچار این توهم بودند که آنها به این شبکه‌ها خط داده‌اند. شبکه، همان شعور عمومی جامعه است و مثلا بسترهایی مانند اینستاگرام که حداقل یک سوم جمعیت ایران کاربر آن هستند و طبق آمارهای سال گذشته ۷۳درصد آن را کاربرانی بین ۱۸ تا ۳۴ سال تسخیر کرده‌اند به یکی از مهمترین منابع شناخت آن زنجیره ذهنی تبدیل شده است.

برخی روشنفکران و فعالان سیاسی داخل و خارج این توهم را دارند که می‌توانند در خط مقدم این شبکه‌ها باشند؛ اما آنها حداکثر می‌توانند در کنار این شبکه‌ها با شعور عمومی جامعه به تبادل و تفاهم برسند و به تغییر خودشان و راهبردها و راهکارهای‌شان بیندیشند. اگر چنین اتفاقی نیفتد آنها در میان مطالبات شعور عمومی به حاشیه رانده می‌شوند و نمی‌توانند در برابر شعور عمومی مقاومت کنند. سخن این نیست که دنباله‌رو هیجانات باشند، سخن این است که با هیجانات که البته منفصل از مطالبات نیست تبادل و تفاهم کنند.

به تدریج قطعات پازل این شعور عمومی در کنار هم قرار می‌گیرد و آن جنبش اجتماعیِ نشسته در کمین فرصت‌ها خود به خود شکل می‌گیرد، توازن قوا را هم همین شبکه‌های اجتماعی با نظر و اثرشان رقم می‌زنند و این اتفاقی است که در حال وقوع است. روشنفکران و فعالان سیاسی اما تعیین‌کننده نتیجه نیستند، چون همه مقدماتِ منتج به نتیجه در اختیار و اراده آنها نیست. مهم این است که بدانند در نسبت با شعور عمومی کجا ایستاده‌اند. نمی‌شود شعور عمومی احساس تحقیر کند اما فعالان سیاسی و روشنفکران با گفتمان‌های منفصل از این شعور، رؤیاهای خود را دنبال کنند.

تاریخ تولید و انقضای یک پرسش

به تدریج قطعات پازل این شعور عمومی در کنار هم قرار می‌گیرد و آن جنبش اجتماعیِ نشسته در کمین فرصت‌ها خود به خود شکل می‌گیرد، توازن قوا را هم همین شبکه‌های اجتماعی با نظر و اثرشان رقم می‌زنند و این اتفاقی است که در حال وقوع است. روشنفکران و فعالان سیاسی اما تعیین‌کننده نتیجه نیستند، چون همه مقدماتِ منتج به نتیجه در اختیار و اراده آنها نیست. مهم این است که بدانند در نسبت با شعور عمومی کجا ایستاده‌اند. نمی‌شود شعور عمومی احساس تحقیر کند اما فعالان سیاسی و روشنفکران با گفتمان‌های منفصل از این شعور، رؤیاهای خود را دنبال کنند.

اصلاح‌پذیری یا اصلاح‌ناپذیری حکومت‌ها پرسشی بی زمان و مکان نیست و تاریخ تولید و انقضایش متناسب با زمان و مکان و جهان و روانی تعیین می‌شود که از آن با «شعور عمومی» یاد کرده‌ام.

وقتی شعور عمومی احساس تحقیر می‌کند، وقتی جوانی در بی‌آبیِ غیزانیه در اهواز، تحقیرشدگی‌اش را جلوی دوربین فریاد می‌کشد و می‌گوید حاضر است بمیرد ولی این وضعیت را تحمل نکند، وقتی اعتراف سپاه به جنایتِ شلیک به هواپیمای مسافربری باورپذیر نیست و این نهاد نظامی را منفورتر می‌کند، وقتی دیگر حتی کسی منتظر توضیح سپاه درباره رسوایی دستگاه کرونایابِ «مستعان» نیست، وقتی دیگر کسی از سخن رهبر یک کشور هشتاد میلیونی تعجب نمی‌کند وقتی در ۱۹بهمن۹۶ به مسئولان می‌گوید «مردم همان کسانی هستند که حماسه ۲۲بهمن هر سال را بوجود می‌آورند، مردم همان‌ها هستند که روز ۹دی به میدان آمدند.مردم همین‌ها هستند. آنها را اشتباه نگیرید»، در چنین شرایطی روشنفکران و فعالان سیاسی نمی‌توانند با بالا بردن پرچم‌های انتزاعیِ حزبی یا سازمانی، یا تبار خانوادگی، خود را جلودار شعور عمومی ببینند یا بدانند. باید متواضعانه در کنار شبکه‌های اجتماعی به کشف و درک این شعور بپردازند و قطعه‌ای از قطعات پازل شورش ذهنی علیه تحقیر باشند و به عملی شدنش کمک کنند؛ نه آنکه در توهم شبکه‌ای باشند که ندارند.

اگر برخی پرسش‌ها پاسخِ راهگشا و تازه نمی‌گیرد علتش پیچیدگی پرسش نیست، بلکه انقضای تاریخ آن پرسش است.

آنچه گذشت مطلقا به معنای بی‌حاصلیِ چند دهه تلاش برای اصلاح و تغییر نیست؛ چه حاصلی گرانقدرتر از اینکه جامعه را به این نتیجه رسانده‌اند که سرطانِ این تحقیر سیستماتیک از هیچیک از راههای طی شده قابل علاج نیست. اگر آن همت‌ها و رنج‌ها و آزمودن انتخاب‌ها و پیمودن راههای متعدد نبود همواره این تردید باقی می‌ماند که نکند راهی با هزینه‌های کمتر باقی مانده و ما نرفته‌ایم. این دستاورد با همه تلخی‌هایش نشان از مسئولیت اخلاقی نیروهای خواهان اصلاح و تغییر در دهه‌های گذشته دارد. اما راه رفته را نباید دوباره رفت. اصرار بر راههای رفته و نرسیده، مفاهیم و تجربه‌های ارزشمند گذشته را نیز مبتذل می‌کند.

بخشی از آلوده شدن نیروهای خوشنام گذشته به زد و بندهای سیاسی و اقتصادی، حاصل ناکامی اصرار بر راههای رفته و تن دادن به تحقیر است، چنانکه بخشی از بدنامیِ نیروهای پاکدست امروز نیز حاصل جدا افتادن از شعور عمومی و تکرار بیهوده‌ی مکرراتِ آزموده است. این‌گونه است که ناگهان می‌بینیم نیروهای خواهان اصلاح، مانند آن شخصیت داستان چخوف، بدی‌ها را نکوهش و مطالبات را ستایش می‌کنند اما فقط حاضرند «تا ابد اینجا بنشیند و به قیافه آزرده تحقیرشدگان نگاه کنند و هر روز با آنها حرف بزنند»! در نظر با تحقیر مرزبندی دارند اما در عمل چنان به تحقیر معتادند که به ابتذالش تن داده‌اند.


(۱) از کتاب «چخوف، چخوف نازنین» با ترجمه فرشته مولوی- نشر قطره ۱۳۷۰

دیدگاه بگذارید

11 Comments on "تاریخ انقضای یک پرسش!"


Guest
پاسدار سابق از تهران
11 days 13 hours ago

پاسدار سابق از تهران

گردانندگان میهن درود بر شما. و اما این ابتکارات و ابتکار نو هشتگ «#لغو_فوری_اعدام» بسیار مهم است زیر ارکان سپاه را تکان داده است و نارضایتی ساعت به ساعت در سپاه و ارتش و حتا بسیج اوج می گیرد…

بدانید که ما چند نفری هستیم که گاها نظری می نویسیم. شاید من بزودی فرصت کردم و نظری مفصل نوشتم تا شما آنرا به صورت مقاله منتشر کنید یا نکنید.
بسیار متاسف شدم که نظر آن انسان درستکار در مورد قتل آن موبد کالفرنیائی و دو همراهاش در کرمان و قتل فرهنگ امیری در یزد را در یزر روحانی و موضعش در مورد کرونا و محرم منتشر نکردید و حتا گزارشی و نامی از آن قتلها نیاوردید. دوست جنوبی من به خاطر تعلقاتی بسیار دلگیر شده…

و اما من بلافاصله بعد از کشتن و اعدام سید محمود موسوی مجد برای شما نوشتم که در بدنه سپاه و بسیج بسیاری پرسش مطرح شده. بسیاری اختلاف به وجود آمده. و یکی از مظاهر این اختلاف آغاز جدا شدن نیروهای سپاه و بسیج است از این سازمانهای سرکوبگر. و سید محمود موسوی مجد یکی از نیروهای به قول خودشان مخلص بود که برای این نظام ضد ایرانی و حتا ضد بشری نقش های مهمی بازی کرده بود و تصمیم گرفته بود تا مثل بسیاری به نوعی خودش را از این گرداب نجات دهد. البته اخباری را هم داشت و با افرادی نه چندان مهم ارتباط پیدا کرده بود. آما این ارتباطات به هیچ وجه امنیتی نبود و اهمیت نداشت و او فقط میخواست مثل یک آدم آزاد زندگی کند. آما این زندگی آزادی می توانست نوعی آغاز، نوعی بدعت و درسی باشد برای دیگران. علاوه بر آن به محض فاصله گرفتن از نطامیان سپاه متوجه فساد گسترده آقاها و آقازاده های مختلف از سپاه گرفته تا روحانیون و و مداحان شده بود و اینها را با پدرش سید کاظم موسوی مجد که از « دلسوزان نظام» است در میان گذاشته بود. این فساد گسترده اقتصادی، اخلاقی و جنسی و مواد مخدری از ایران تا افغانستان، عراق، سوریه و لبنان و تا اروپا و آمریکا و هند و چین و روسیه ادامه و گسترش داشته و دارد. بر اساس تئوری حکومت اسلامی مبنی بر خفه کردن فتنه در نطفه و جلوگیری از ریزش نیروها و ترساندن بدنه سپاه و بسیج و ارتش می بایستی کسی را همچون گوسفند قربانی، قربانی کنند و سید محمود موسوی مجد که انسانی بسیار شکستنی ای بود و از بد حادثه و به خاطر تحجر پدر و مادرش به این دام افتاده بود را ذبح اسلامیش کردند. یکی از سپاهیان نگران این حادثه و خصوصا از آنجا که حزب الله لبنان هم او را دستگیر کرده بود و تخلیه اطلاعتیش کرده را با تجاوز و قتل محسن روح الامینی و قتل پزشک او رامین پوراندرجانی مقایسه می کرد. موضع از این قرار بود که در تظاهرات سال ۸۸ محسن روح الامینی که فرزند عبدالحسین روح الامینی ست که از دوستان و نزدیکان سید علی خامنه ای ست همچون سید کاظم موسوی مجد، پدر سید محمود موسوی مجد که از نزدیکان وزارت امورخارجه و سفارت ایران در سوریه است، محسن روح الامینی در تظاهرات سال ۸۸ دستگیر شد مورد شدیدترین شکنجه ها قرار گرفت از جمله مثل بسیاری توسط هم سپاه و بسیج و برادران حزب الله لبنان مورد تجاوز قرار گرفت یک از فرماندهان سپاه با عصبانیت چوب جاروئی را در بدن او فرو کرد چوب در مقعد آن جوان شکست بود. رامین پوراندرجانی تبریزی پزشک وظیفه ساعت ۴و ۳۰ دقیقه بالای سر محسن روح الامینی آمده بود و محسن در حال مرگ بود و به باسن خودش اشاره کرده بود رامین پوراندرجانی فهمیده بود و کوشش در نجات محسن به جائی نرسیده بود. محسن زیر شکنجه پاسداران و بسیجیان و حزب الله لبنان کشته شده بود. رامین تقاضا کرده بود تا برود نزد رهبری تا ماجرا را خودش شرح دهد. چند روز امروز و فردا کردند و فرماندهان سپاه که فعلا از نامشان خودداری میکنم او را واداشتند تا شرح حالی نوشته تا آنها ترتیب دیدارش با رهبری را بدهند. یکی از فرماندهان که خودش را به رامین نزدیک کرده بود و از محتویات نامه رامین باخبر شده بود با همکاری سه نفر دیگر رامین پوراندرجانی تبریزی را هم کشتند. برای همه اینها سپاهیان و بسیجیان که در نهایت ایرانی هستند واقعا در حال طغیان هستند و قتل سید محمود موسوی مجد و دیگر قتلهای و اعدامها همه برای ترساندن همه و خصوصا بدنه سپاه ارتش و حتا بسیج است…
نتجه گیری کنم که باید مسلیونها ایرانی از پیر و جوان و زن و مرد هشتگ «#لغو_فوری_اعدام» را امضاء کنند تا پشتگرمی ای بشود برای ارتشیان و سپاهیان و بسیجیانی که در پی موقعیتی هستند برای نجات ایران.

در پایان من به مردم ایران پیشنهاد می کنم تا اینبار نه فقط از حکومت اسلامی بلکه از اسلام و محرم و تشیع برای همیشه جدا شوند. باید از خودشان بپرسند که این دین در این ۱۴۰۰ سال چه فایده ای بر ایشان داشته؟ کدام روز خوش کدام دستاوردی را به آنها هدیه کرده. شاید این آزمون بزرگ بتواند ما را از شر این دین برهاند.

Guest
روحانی زاده از قم
14 days 3 hours ago

حسن روحانی در جلسه ستاد ملی مقابله با کرونا بار دیگر تاکید کرده که همه جا باید عزاداری محرم برگزار شود، چه در شهر و چه در روستا، چه در جایی که قرمز است یا سفید است.

ببینیدچنانکه من چندین بار نظراتی داده ام بدبختانه روحانی زاده هستم و البته تا چشم کار میکند نسل اندر نسل. و اما هیچ گناهی ندارم چرا که آدمی تصمیم نمی گیرد تا از شکم این یا آن مادر بیرون بیاید یا نیاید. اما شرافتا اگر در جهان روحانیتی گوی بیشرفی و ضدیت با انسان و ضدیت با پیشرفت را ربوده باشد همانان روحانیون و ملایان و آیت الله ها و طلاب و مداحان اسلام و تشیع هستند. ولی اگر روحانیان اسلام عطر این همه تععفن باشند روحانیت شیعه که پدر بزرگوار من هم جزوشان است اصل آن تعفن است. و اما به قول کسروی شیعه گری و خرافات آن انسان را به تحیر وا می دارد. این روزها جمهوری اسلامی مانیفستی را برای اداره جهان باز تولید و منتشر کرده که باعث نه خنده بلکه گریه آدمهای خردمند و آزاده و با فرهنگ است. در این خرافه نامه که حتا در خرافه گریش هم متناقض است انسان از شگفتی بیخود می شود. اما پرسش اساسی که هر انسان با شعوری میکند این است که این ملت را چه رسیده!! این چه بیماری عجیبی ست که ملتی برای کشته شدن کسانی که آمدند مردانشان را از دم شمشیر گذراندند، به زنانشان تا توانستند تجاوز کردند، چنانکه در تاریخ آمده آنقدر تجاوز کردند تا در بستر مردند و یا آنقدر خوردند تا بر نطع طعام ترکیدند و مردند. و اینهمه امامزاده و از ما بهترونها از همان زاد و ولد هستند، آری برای قاتلین و متجاوزین خودشان نزدیک به ۱۴۰۰ سال است که عزاداری میکند، به سر و روی خود میزند. حتا گاهی من در کودکی در خانه پدر بزرگ و پدر روحانیم در قم دیدم که کسانی غش می کنند، بگذریم که اغلب غشها تقلبی ست اما گاهی هم واقعی ست. در هر حال من بر این سند بیماری و بر این سند جنون و بر این سند حقارت و چنانکه کس دیگری هم نوشته بر این سندروم شیعی اسلامی یعنی پناه بردن از شمشیر خونچکان و پیشبند چرمی پر از خون ایرانی در دست علی، امیر مومنان و سفره خونینش به دامان و جسبیدن و دخیل بستن بر قامت همین آٔدمکش قهاری که نمونه ای همانند او در تاریخ بشر نیست و فرزندش که تا توانسته در روز عاشورا آدم کشته و روضه خوانها می گویند که تا زانوی اسبش و یا تا بیضه های اسبش را خون بگیرد آدم کشته، در عین حال در کمال حماقت قاسم یازده ساله و ععلی اکبر ۱۴ ساله و در کمال حماقت بچه شیرخواره اش را با خودش به جنگ برده، بعد سر دست بلند می کند به تیر حرمله اش می سپارد بد برای این چنین آدم «متفکر و پیشوائی» ۱۴۰۰ سال عزا و ماتم و …کاری که حرمله میکند همان کاری ست که علی با بچه های یهودیان بنی قریضه کرده و سر بریدن حدود هزار یهودی بینوا… حالا این مردم بیمار ایران حدود هزار و چهارصد سال است که در عزای این آدمکشان و تخریبگران فرهنگ و تاریخ و تمدن ایران عزاداری می کنند ماتم می گیرند بر سر و رو می زنند و گاهی حتا قمه می زنند و شمشیر. عجبا که حتا آنهائی که شیک می پوشند و بدحجابند و کرواتیند و درس خوانده و وانمود می کنند که مدرن هستند در روز عاشورا به احمقانه ترین شکل ممکن درعزادری خود تظاهر و چشم و خمچشمی و رقابت می کنند و به رخ می کشند و سیلی به صورت می زنند و سینه و زنجیر و در شبهای ماه نحس و نکبت رمضان و شبهای قدر به رزیلانه ترین و حقارت آمیز ترین نوع ممکن قران به سر می گیرند و زوزه ی «الهی العفو» سر می دهند. قرآنی که به قول خودشان « بی رودربایستی دستوالعمل قتل و زجر کش کنی» ست.بروید سخنان قرآن شناس، کارشناس دینی و مفسر قرآن و مدرس قرآن ابوالفضل بهرام‌پور را دوباره و ده باره بشنوید. ما چند روحانی زاده یا مداح زاده هستیم و گاهی طلبه سابق که پدرانمان و دو نمونه پدر و مادرمان هر دو ما را عاق کرده اند و محروم از ارث من یکی از انها هستم. امیدوارم نظرم را منتشر کنید. با احترام از قم

Guest
اق رٓب از جنوب تهران
15 days 2 hours ago

با سلام خدمت همه آقایان و خانمها من یک دختر ۶ ساله و نه ساله دارم و نام واقعی من ابراهیم خجسته است چون امروز شنیدم که پیامبر خاتم الانبیا با یک دختر ۶ ساله ازادواج کرده و به مدت سه سال با او تفخیذ نموده یعنی لای پای آن عایشه شش ساله میگذاشته تا آبش بیاید و ارضاء شود و بعد در ۹ سالگی قمری که میشود هشت و دو ماه او را برده به بستر و او را افضا کرده من برای همین که پدر و همچنانکه همسر میگوید مادر یک دختر شش ساله و نه ساله هستیم با هم به قبر این پیامبر ختم العالمین این ختمی مرتبت می رینیم. آقا جون ریدن که گناه نیست فقط در آنجا ممنوع است که ما و هر آزاده ای به این ممنوعیت هم میرینیم. من درخواست می کنم که خهوانندگان اتین سایت اگر وجدانی آزاد دارند و در فامیل و بستگانشان د ختر بچه هائی در این سن سال هست آنها هم بر قبر چنین پیامبری برینند و بر قبر علی این شوهر بیوه زنانی با همین سن و سال. به امید بیدار شدن مسلمانان ارثی!

Guest
پ ک از تهران
17 days 8 hours ago

با سلام علیکم و والله والخیره حافظا و العافیه گوشکوب رفته تو بادیه. مقام‌های غذائی بیت راهزن بکیر انقلاب خبر دریافت جسد غلامرضا منصوری، دوست مقاربتی رهبری را تایید کرده‌اند.

آشپزخانه ی بیت رهبری و انقلاب اسلام ناب در اطلاعیه‌ای به رسانه‌ها گفته که پزشک قصابخانه و کشتارگاه بیت در گزارش اول خود به این نتیجه رسیده که اولا جسد متعلق به آخوند منصوری است و دوم اینکه از مکان بلند سقوطیده و سقط شده. همچنین طبق فتوای قرآنی اسلام، رهبری دستور داده تا این جسد قطعه قطعه گشته و در۱۴ مرگزبه یاد ۱۴ مععصوم آبگوشت ولایت برپا شود و مررررییییدان آقا بله مرریدان آقا و همه آدمکشان ولایت امیر مومنان علی ابن ابی طالب و همین علی ابن خبیثه بخورند تا در پیشگاه امام عج و الله رویشتن سرخ و خونین بماند. در ضمن قرار است غارتگران و تخریبگران هم به قدر چشیدن از آن اکل تعام کنندو بعد از این ماجرا قرار است همگی به مزار علی ابن موسی و حسین ابن علی و علی ابن ابی طالب بروند و پدر آنجا آنچه خورده اند را تحویل دهند تا فیض اکمل و اتم برسند. و البته اینها بریش مردم ایران هم که در خوابند و کشورشان تحت الحمایه و یا بهتر است بگویم ماتحت الاحمایه روسیه و چین قرار گرفته دست کم می خندند والا همان تقود را بریش مردم در خواب ایران هم خواهند کرد.

Guest
آهنگرزاده از تهران
20 days 11 hours ago

با درودمن این نظر را برای جائی دیگر نوشتم و حالا برای شما هم به سفارش خانمی که دوست ماست برای شما هم می فرستم. شاید چاپش کردید.
در خبرها آمده:
درخواست فرجام‌خواهی وکلای سه بازداشت شده اعتراضات آبان که به اعدام محکوم شدند، پذیرفته شده است. سخنگوی قوه قضاییه از «اعاده» پرونده این افراد به دادسرا خبر داد. وکلای این سه نفر هم پذیرفته شدن فرجام خواهی را تایید کردند.

پس دلمان را خوش کنیم که مثلا پیروز شده ایم. من البته امیدوارم حالا فریاد آزادی زندانیان و بر قراری یک رفراندوم و یا اگر نشنیدند فریاد سرنگونی در خیابانها را بشنویم. و اما من این نظر را دیشب بر پاسخ به نظر دیگری به آقا یا خانم « نراژدای کمدی ج ا نوشتم اما چنان اوضاع سرعت گرفته که اگر شنیدید که ناگهان کودتا شد و بدنه سپاه و ارتش این حکومت ضد بشری را نابود کرد اصلا تعجب نکنید. برای همین من نظرم را به روز کردم و در این صفحه می گذارم. امیدوارم زمانه را خوش آید. آن این است:

البته که پردرد است داستان ما مردم. اما هر مردمی در تاریخش اینچنین مورد تجاوز جنسی فرهنگی هنری تاریخی قرار گرفته باشد از ما مردم عملش بدتر است. تمامی کشورهای منطقه که با همین تجاوزات مسلمان و عربیزه شده اند را نگاه کنید. مصر بزرگ را بنگرید که همچون تمدن ما و حتا بیشتر جهان را به تععجب و رشک وا داشته نه تنها تا بیخ و بن مسلمانیزه شده بلکه عربیزه شده که در رادیو اش میگوید » هذا جمهوریه مِصرَ العرَبیه! برای اینکه روشنتر سخن بگویم شما همین حکومت الاسلامیه العربیه فی ایران را در نظر بگیرید و مثلا دختر جوان و زیبایی و با فرهنگی را که گرفته و دهها بار مورد شکنجه و تجاوزات برادران حزب الله و سپاه پاسداران و بسیج قرار گرفته و حالا از زندان اوین بیرون آمده و در زندان بزرگ تهران و ایران زندگی میکند. شما چه توقعی از او دارید؟! حالا فکرش را بکنید که در آن زندان توسط شهردار آینده تهران و ٰرئیس آینده تر مجلس یا برادران اصلاحطلبی چون روزنامه نگار ع ع و یا سید م ت آبستن هم شده و قرار است سیدی دیگر بدنیا بیاورد. من البته میترسم که اگر این نامها را با حروف و اعداد بنویسم این حضرت زمانه اصلا ماجرا را حذف کند. اما طبق شهادت پدر آهنر من که جوشکار و آهنگر تاجر اهنی در سه راه بوذرجمهری بود و در سال ۱۳۵۸ برای جوشکاری به زندان اوین رفت تمامی این آقایان تمامی اصولگرا و اصلاحطلب همگی در شکنجه در تیرباران در ازاله بکارت شرکت داشتند ، چرا که یا خود این اعمال را انجان دادند و یا مطلع بودند و تائیدگر و و حتی آنهائی که اول اکره داشتند با فتاوی صریح آیت الله خمینی و دیگر علما و چشیدن طعم شیرین ازاله بکارت دختر بچه های گاها پانزده ساله و حتا با فریب آنهائی که باکره نبودند و از دهانش بیرون می کشیدند که باکره اند تا عفافشان را ثابت کنند پس تجازشان و ازاله بکارتشان واجب شرعی میشد و سپس به آنها به عنوان ازاله بکارت و مانع شدن از ورود باغی و محارب به بهشت به این دختران و دختر بچه ها تجاوز می کردند…تازه حالا اینها مسلمانان ایرانی هستند، شما حالا فکرش را بکن که برادران صدر اسلام این وحشی های بدوی که حتا پیامبرشان که براشان مضهر تقوا و شرافت و انسانیت تا جائی که حتا روشنفکرین مسلمان ایران و جهان او را سمبول انسایت وپ معصومیت میدانند به بچه شیرخوار سه ساله هم رحم نکرده عاشق او شده و سه سال به قول تاریخ او را بر دوش کشیده و در شش سالگی به رختخوابش برده و او را افضا کرده در نظر بگیر وبعد فاجعه انسانی آن روزگار ایران را متصور شو تا بفهمی که آن ارث را که کسی فکر میکنم در همین سایت آنرا سندروم اسلامی شیعیش نامیده ـ و درستش هم همین است ـ چگونه همچون ترسی مورثی و ناشناخته از نسل او به نسل دوم و چنانکه پزشکی ژنیتیکی میگفت به ما که نسل بیست و دوم یا بیست سوم باشیم رسیده است. بیخود نیست که نام ایران، ایر ان خانم هم هست! حالا این زن با اینهمه تجاوز و این همه غارت و اینهمه بیشرفی و این همه دستبرد به بهترجا و بدتر جایش و بدون یک خوددرمانی فردی و جمعی چگونه می تواند باشد!؟ من با همه معایبش به ایران و ایرانی به خاطر اینهمه مقاومت مثبت و منفی آفرین می گویم. چرا که از طرفی باید با این اسلام نحس و نجس و نکبت و زشت و خشن مبارزه کند و از طرف دیگر باید چشمش به روسپیان اروپائی و آمریکائی باشد تا شاید ذره ای از مقاصد اقتصادیشان کوتاه بیایند و به او کمک کنند. همین حالا خواهی دید که چگونه فرانسه در بازخوانی جعبه سیاه با آزادی مثلا فریبا عادلخواه و یا دو سه زندانی دیگر با این سمبول جدید و ۴۲ ساله خباثت و بیشرفی و شر مطلق حکومت اسلام ناب معامله خواهد کرد. گوش به زنگ باش تا معامله و زد و بند را با وزارت خارجه فرانسه و وزارت خارجه حکومت اسلام ناب بشنوی. حکومت ملایان تمام قد از رهبر فرزانه اش گرفته تا همه آیت الله ها و طلاب و ائمه جمعه وجماعت و مداحان و نمایندگان مجلس و اصلاحطلب و اصولگرایش همه و همه بدون اغماض و استثناء حاضرند غذای هظم شده ترامپ و ماکرون و مرکل و سربازانشان را به عنوان خوش عهدی بخورند اما بر قدرت بمانند و داد این دادوستد را از ما مردم بگیرند. سحنان شگفت انگیز امام جمعه شیراز مبنی بر وجود آیه قرآن مبنی بر دوستی و رابطه با چین جزوه همین گ خوریهاست بر قدرت ماندن. اصلا ببینید وقاحت و بیشرفی را که برای آخوند و مداح مرزی و حد و حدودی نیست که نیست. یادم رفت بگویم که پدر زخمت کش و دوستداشتنی من چندین سال پیش مرد و من با رادیو کاستی که داشتیم سحنان تاریخی او را ضبط و ثبت کرده ام امیدوارم روز که به فرزندان نوه هایش صدمه ای نرسد آنها را پخش کنم.
جناب
کمدی تراژدی، برای همه اینها دردت به جانم اما ما مجبوریم تکرار کنیم مکررات تا سرعت بگیریم و از این دور تسلسل و باطل خارج شویم.