یاری‌طلبی از بیگانه؟

Abū_l-Hasan_Banīsadr_IMG_2044_edit ابوالحسن بنی صدرمداخله بیگانه در امور داخلی یک کشور و طلب مداخله و یاری‌طلبی از قدرت خارجی امرهای واقع مستمر، نه تنها در تاریخ ایران، که در تاریخ جهان هستند. بررسی نسبتاً جامع این امرها ایجاب می‌کند، در آنها، از چند منظر  بنگریم:

  1. درس تاریخ و چرایی حساسیت وجدان تاریخی ایرانیان به بیگانه‌گرایان:

در تاریخ ایران، مراجعه به قدرت خارجی، امر واقع مستمر است. مراجعه کنندگان طالبان قدرت بوده‌اند. مخالفان قدرت حاکم نیز چنین می‌کرده‌اند. بخطا می‌پنداشته‌اند قدرت خوب وجود دارد. این مراجعه‌ها، مرگ و ویرانی ببارآورده‌اند. بدین‌‌خاطر وجدان تاریخی ایرانیان نسبت به مداخله بیگانه در امور خویش و خواستن یاری از بیگانه، حساس است.

فهرست ناقص اما گویایی از حضور و عمل بیگانه، در پی یاری‌طلبی:

1.1. از خود بیگانه شدن جمشید و به ستوه آمدن ایرانیان از ستمگری او و طلب یاری آنها از ضحاک – که فردوسی شرح می‌کند- نمونه نوعی از مداخله‌های بیگانه‌است که در پی یاری‌طلبی، انجام گرفته‌اند: دو مار که بردو شانه ضحاک می‌رویند و مغزهای جوانان که به خورد مارها داده می‌شوند، تخریب نیروهای محرکه، از رهگذر برقرارشدن رابطه مسلط – زیر سلطه است. آیا تاریخ ایران، نوعی از حضور و عمل بیگانه، در پی طلب یاری به خود دیده‌ است که نیروهای محرکه ویران نگشته و در ایران بکارگرفته شده و رشد ببارآورده‌اند؟ حتی یک مورد نیز وجود ندارد.

1.2. پیش از اسلام، در دوران انحطاط امپراطوری هخامنشی، اسکندر به ایران حمله می‌کند. پیروزی او را به خیانت ساتراپها نسبت می‌دهند. اما سبب خیانت انحطاط بود. در نخستین جنگ، پیاده نظام ایران، یونانی بودند. حاصل شکست و چیره شدن اسکندر، حکومت سلوکیها بر ایران، به مدت 5 قرن شد.

1.3. باز پیش از اسلام، در دوران انحطاط امپراطوری ساسانی، ایران مورد هجوم قوای عرب قرار می‌گیرد. تاریخ، وجود تمایل به مداخله نزد ایرانیان را نیز گزارش می‌کند. این مداخله، دو دوره دارد: دوره‌ای که ایران زیر سلطه است و نیروهای محرکه خود را از دست می‌دهد و دوره‌ای که در قلمرو بس گسترده امپراطوری عباسیان، ایرانیان در وضعیت زیر سلطه نبودند. متفوق نیز بودند. این دوران، دوران مصون ماندن از هجومها از شرق و غرب، بنابراین، رشد ایرانیان و آبادانی ایران است. این دوران تا حمله مغول بطول می‌انجامد.

1.4. وجود زمینه حمله قوای چنگیز به ایران و وجود گروه‌بندیها در دستگاه دولت خوارزمشاهیان که هم بلحاظ برانگیختن چنگیز به حمله و هم بلحاظ زمینه سازی پیروزی آن، محل تردید نیست. پس از هجوم نیز، یاری رسانندگان به قوای چنگیز و فراهم کنندگان اسباب تفرق نیروهای مقاومت، از عوامل تعیین کننده شکست نیروهای مقاومت بوده‌اند. حاصل آن، کشتار ایرانیان و ویرانی سرزمینهای اشغال شده بود. در داستان، آمده‌است که ترکان خاتون، همسر سلطان محمد خوارزمشاه که کسانش زمینه ساز حمله مغول به ایران شدند، به اسارت چنگیزیان درآمد و کار سیه‌روزیش به خوردن خرده ریز سفره سران مغول کشید. کسی او را بشناخت و پرسید: آیا این خواری از به سلطنت رسیدن جلال‌الدین بهتر است؟ پاسخ داد: آری بهتر است. پاسخ ترکان خاتون، بیانگر طرزفکر و عمل همه قدرت باورانی است که سلطه بیگانه و ریزه‌خوار او شدن را بر زندگی مردم خود در استقلال و آزادی، رجحان می‌نهند.

از خود بیگانه شدن جمشید و به ستوه آمدن ایرانیان از ستمگری او و طلب یاری آنها از ضحاک – که فردوسی شرح می‌کند- نمونه نوعی از مداخله‌های بیگانه‌است که در پی یاری‌طلبی، انجام گرفته‌اند: دو مار که بردو شانه ضحاک می‌رویند و مغزهای جوانان که به خورد مارها داده می‌شوند، تخریب نیروهای محرکه، از رهگذر برقرارشدن رابطه مسلط – زیر سلطه است. آیا تاریخ ایران، نوعی از حضور و عمل بیگانه، در پی طلب یاری به خود دیده‌ است که نیروهای محرکه ویران نگشته و در ایران بکارگرفته شده و رشد ببارآورده‌اند؟ حتی یک مورد نیز وجود ندارد.

1.5. در دوران قاجار، پیدایش دو گروه آنگلوفیل و روسوفیل و مسابقه این دو در فروش امتیازها به اربابان خویش را داریم. در دوران انحطاط، انقلاب مشروطیت روی می‌دهد. این بار، شماری از مردم تهران، در سفارت انگلستان بسط می‌نشینند: مورد مشخص طلب حمایت از انگلستان. اما هدفی که انگلستان در سردارد، جز هدفی‌است که انقلابیان در پی متحقق کردن آنند. هدف انگلستان قدرتِ مسلطِ بلامنازع شدن در ایران است. به این هدف، نخست می‌خواهد از راه عقد قرارداد 1919 با وثوق‌الدوله برسد. جنبش مردم به رهبری مدرس، مانع تصویب قرارداد می‌شود. این‌بار، انگلستان نخست، فرماندهی قوای قزاق را از چنگ روسها بدر می‌‎آورد و سپس، کودتای 1299 را به انجام می‌رساند. تجربه دموکراسی، نیمه تمام، رها می‌شود و استبداد سیاه، تبدیل اقتصاد ایران را به اقتصاد مصرف و رانت محور، سازمان می‌دهد. در این دوره، خود را چون مرده در دست غرب قراردادن، توجیه «نظری» نیز پیدا می‌کند: ایرانی نباید هیچ ابتکاری بکند و باید بگذارد غرب او را آدم کند (مدعای ملکم خان)!

1.6. جنبش ملی‌کردن نفت و دو گروه‌بندی: یکی وابسته به انگلستان و امریکا (تشکیلات فراماسونری و…) و دیگری وابسته به روسیه (حزب توده). این‌بار نیز اسناد حکایت از آن دارند که افزون برگروه‌بندی وابسته به انگلستان و امریکا، شماری از «رهبران» نهضت ملی‌کردن صنعت نفت (کاشانی و بقایی و مکی و حائری‌زاده و…) از آن دو قدرت مطالبه مداخله کرده و به خدمت کودتا درآمده‌اند. حاصل آن کودتا، بازگشت همان استبداد است که همان کار مصرف و رانت محور نگاه‌داشتن اقتصاد ایران را، بمثابه تضمین صدور نفت و سرمایه‌ها از ایران، از سرمی‌گیرد. ابعاد تخریب و صدور نیروهای محرکه بزرگ‌تر می‌شوند. باوجود این، رﮊیم از خنثی‌کردن این نیروهای محرکه ناتوان می‌شود؛ عوامل انقلاب در رﮊیم شاه و در جامعه ایران، فراهم می‌شوند و انقلاب روی می‌دهد. استقلال و آزادی دو اصل، دو اصل اول از اصول راهنمای آن انقلاب می‌شوند. باوجود این،

1.7. اسناد سفارت امریکا در ایران گویا هستند: در جریان انقلاب، گروه‌هایی چند از امریکا درخواست مداخله داشته‌اند. مراجعات دوگروه، تعیین کننده‌تر بوده‌اند:

  • گروهی که طلب مداخله برضد انقلاب را داشته‌است. شاه حمایت کتبی رئیس جمهوری امریکا، برای دست‌زدن به کشتار مردم، را نیز مطالبه می‌کرده‌است. و شماری دیگر، حمایت از حکومتی را طلب می‌کرده‌اند که مردم در جنبش آن را قابل قبول بیابند. حاصل تلاش این گروه، حکومت بختیار می‌شود؛
  • گروهی که نمی‌توانسته‌اند قدرت امریکا را نادیده بگیرند، در پی جلب موافقت امریکا با دولتی با ثبات می‌شوند، بدون پهلوی‌ها.

حاصل این مراجعه‌ها، محروم شدن جنبش از بدیل سیاسی و پدیدآمدن خلاء بدیل و پرشدن این خلاء توسط آن بخش از رهبری انقلاب است که، با محورکردن قدرت خارجی در سیاست داخلی و خارجی ایران، استبداد را بازسازی می‌کند.

1.7. گروگانگیری و به دنبال آن جنگ 8 ساله، دو ثمره زهرآگین طلب یاری و مداخله از بیگانه (وسیله اجرای طرح امریکایی شدن و سازش محرمانه بر سرگروگانها و کودتای نوژه با هدف متلاشی کردن ارتش ایران و رجوع به رﮊیم صدام برای حمله به ایران «بی‌دفاع» و ادامه جنگ بمدت 8 سال که به قول آلن کلارک، وزیر دفاع در حکومت تاچر، طراح آن انگلستان بود) هستند. حاصل آن، بازسازی استبداد و ناکام گرداندن برنامه در دست اجرای اقتصاد تولید محور و  بازگرداندن اقتصاد به مسیر پیشین، یعنی اقتصاد مصرف و رانت محور سازگار با استبداد، بنابراین، صدور و تخریب نیروهای محرکه می‌شود.

بدین‌قرار، آموزش تاریخ این‌است طلب حمایت و مداخله از بیگانه، همواره زیانمند بوده‌است:

ترکان خاتون، همسر سلطان محمد خوارزمشاه که کسانش زمینه ساز حمله مغول به ایران شدند، به اسارت چنگیزیان درآمد و کار سیه‌روزیش به خوردن خرده ریز سفره سران مغول کشید. کسی او را بشناخت و پرسید: آیا این خواری از به سلطنت رسیدن جلال‌الدین بهتر است؟ پاسخ داد: آری بهتر است. پاسخ ترکان خاتون، بیانگر طرزفکر و عمل همه قدرت باورانی است که سلطه بیگانه و ریزه‌خوار او شدن را بر زندگی مردم خود در استقلال و آزادی، رجحان می‌نهند.
  • بدون زمینه سازان و روی آورندگان به بیگانه، تجاوز بیگانه هیچ‌گاه موفق نبوده‌است؛
  • به سبب حضور و عمل بیگانه، ایران کشتارهای عظیم و ویرانی‌های در باور نگنجیدنی به خود دیده‌است؛
  • حضور و عمل بیگانه در ایران، بارها ایران را گرفتار تجزیه کرده‌است؛
  • فعل‌پذیری جامعه، حاصل روابط قوای خصم‌آلود با بیگانه و یا حتی میان گروه وابسته به بیگانه و دولت، امر واقع مستمر و جهان شمول است. در زیر، چرایی این پدیده توضیح داده می‌شود؛
  • اما آنها که از بیگانه طلب مداخله کرده‌اند، سرنوشتی بهتر از ترکان خاتون نیافته‌اند. در دوران معاصر، رفتار سلطه‌گرها با کسانی که به خدمت آنها درآمدند، تا بخواهی عبرت آموز است: رفتار انگلیس‌ها و امریکایی‌ها با پهلوی‌ها و دستیاران آنها، رفتار آنها با فراماسونها (امریکایی‌ها فهرست فراماسونهای آنگلوفیل و انگلیس‌ها فهرست فراماسونهای امریکانوفیل را انتشار دادند) و رفتار امریکایی‌ها با ایرانیانی که از امریکا پول گرفتند و سرنوشت آنها که به رﮊیم صدام سر سپردند. و
  • زیانبارترین اثر دست به دامن قدرت خارجی شدن، تخریب مداوم بدیل است. بدین تخریب نیز باز پرداخته می‌شود:
  1. قاعده: مراجعه به قدرت خارجی جامعه را فعل‌پذیر می‌کند:

2.1. وجدان تاریخی را رویدادها به روز می‌کنند: مشاهده وضعیت در لیبی و سوریه و عراق و افغانستان، اگر هم نسل امروز، بی‌اطلاع از تاریخ بارآمده باشد و وجدان تاریخی اش هم بسیار ضعیف باشد، رویدادها، در گرداگرد کشور او، به فعل‌پذیری ناگزیرش می‌‌کند. این نسل می‌بیند که در این کشورها، گروههای وابسته به قدرتهای خارجی فعال و مردم فعل‌پذیر هستند و حاصل عمل آنها کشت و کشتار و ویرانی و دربدری است؛

2.2. نظامهای اجتماعی به میزانی که بسته‌اند، برای این‌که نیروهای محرکه بکار نیفتند تا که نظام اجتماعی را باز کنند و اقلیت صاحب امتیاز، موقعیت از دست بدهد، این نیروها را تخریب و حذف می‌کنند. میزان تخریب نیروهای محرکه، در وضعیت زیرسلطه، بسیار بالاتر است. چرا که این وضعیت، هم فرآورده تخریب و صدور نیروهای محرکه و هم حاصل قرارگرفتن در موقعیت زیر سلطه، در رابطه مسلط – زیر سلطه است. از این‌رو، تخریب و صدور نیروهای محرکه مشخص می‌کنند کشور چه اندازه  در وضعیت و موقعیت زیر سلطه‌است.

از دوران قاجار بدین‌سو، ایران در وضعیت و موقعیت زیر سلطه‌است. چراکه هم استعدادها یا تخریب می‌شوند و یا کشور را ترک می‌کنند و هم نفت و گاز و دیگر منابع صادر می‌شوند و یا در داخل، بکار مصرف واردات می‌آیند و هم مثلث زورپرست وابسته به قدرتهای خارجی، با جلب مداخله بیگانه، به قیمت ویرانی ایران و سیه روزی مردم آن، از موقعیت و از امتیازهای خود، پاسداری می‌کنند. بدین‌سان، وجود استبداد و گروه‌بندی‌های وابسته به قدرتهای خارجی، نیز از شاخص‌های وضعیت و موقعیت زیر سلطه است.

2.3. در وضعیت زیرسلطه، هر رابطه قوایی میان دولت استبدادی با قدرتهای خارجی و میان آن با گروههای وابسته به بیگانه، سبب فعل‌پذیری جامعه می‌شود. چرا؟ زیرا، استبداد یعنی تنظیم رابطه‌ها با قدرت. خارج شدن از استبداد، واقعیت پیدا نمی‌کند مگر با تنظیم رابطه‌ها با حقوق. تهدید کشور از بیرون و مراجعه به قدرت خارجی – ولو، برای حفظ صورت ظاهر بنام و به خاطر آزادی و حقوق بشر انجام‌‌گیرد – نه تنها تصدیق تقدم و حاکمیت قدرت بر حقوق است، بلکه در عمل، قدرت است که اعمال می‌شود. بدین‌سان، نقش قدرت در تنظیم رابطه‌ها مضاعف می‌گردد و در وضعیت زیر سلطه،

توجیه اساسی مراجعه به قدرت خارجی، ناتوانی است. بدیلی که به قدرت خارجی روی می‌آورد مدعی است جامعه ناتوان است و نمی‌تواند خود را آزاد کند. نادانی و… را هم چاشنی می‌کنند. خود را نیز ناتوان می‌دانند چراکه اگر توانا می‌دانستند، به قدرت خارجی روی نمی‌آوردند. بناچار، القاءکننده احساس ناتوانی در مردم می‌شوند. نه تنها از مردم مأیوس هستند بلکه در مردم نیز، یأس القاء می‌کنند. تمامی قدرت باورانی که ناتوانی و یأس در مردم القاء می‌کنند، جنایت می‌کنند و خود نیز قربانی این جنایت می‌شوند.
  • میزان تخریب نیروهای محرکه (شدت جریان استعدادها و سرمایه‌ها به خارج) افزایش می‌یابد و جامعه را بی‌رمق‌تر می‌کند؛
  • در وضعیت زیر سلطه، فعل‌پذیری دیرین پیشاروی قدرت، تشدید می‌شود. در تاریخ بیهقی می‌خوانیم: مردم نیشابور در برابر قوای متجاوز به استقامت ایستادند و آن قوا را پراکنده کردند. پس از آن، سلطان محمود غزنوی به نیشابور آمد و مردم نیشابور را بخاطر استقامت در برابر قدرت متجاوز، سرزنش کرد و گفت: اگر غالب می‌شدند، به تلافی مقاومت شما، شهر من را خراب می‌کردند. شما حق مقاومت ندارید. از هر قدرتمند که هجوم می‌آورد و قوای من را شکست می‌دهد، شما باید اطاعت کنید. بهای بسیار سنگین اجبار مردم به فعل‌پذیری را، بطور مستمر، مردم ایران پرداخته‌اند که زیستن در ترسها یکی از آنها است. از زمینه سازهای ولایت مطلقه فقیه، که بر پایه مکلف بودن مردم به اطاعت بنا شده‌است، یکی همین اعتیاد به فعل‌پذیری است؛
  • روانشناسی چنین جامعه‌ای، روانشناسی ترس از بدتر می‌شود؛
  • دربند رابطه‌هایی که قدرت تنظیم می‌کند، جامعه خود را از عمل ناتوان می‌بیند. مراجعه به قدرت خارجی، احساس ناتوانی را تشدید می‌کند:
  • توجیه اساسی مراجعه به قدرت خارجی، ناتوانی است. بدیلی که به قدرت خارجی روی می‌آورد مدعی است جامعه ناتوان است و نمی‌تواند خود را آزاد کند. نادانی و… را هم چاشنی می‌کنند. خود را نیز ناتوان می‌دانند چراکه اگر توانا می‌دانستند، به قدرت خارجی روی نمی‌آوردند. بناچار، القاءکننده احساس ناتوانی در مردم می‌شوند. نه تنها از مردم مأیوس هستند بلکه در مردم نیز، یأس القاء می‌کنند. تمامی قدرت باورانی که ناتوانی و یأس در مردم القاء می‌کنند، جنایت می‌کنند و خود نیز قربانی این جنایت می‌شوند؛
  • زندگی در استبداد، زندگی در مدارهای بسته است. رجوع به بیگانه، بر این مدارها می‌افزاید؛
  • دو طرف، دولت جبار و دست نشاندگان، به جنگ با بدیل استقلال و آزادی تقدم می‌بخشند. زیرا موفقیت این بدیل، سبب بی‌محل شدن هر دو و رها شدن جامعه از زندگی در مدارهای بسته می‌شود. اثر آن، سست شدن باور به امکان رهایی است. امر واقعی که ادعای دروغین دست نشاندگان را آشکار می‌کند: ادعای مبارزه برای بازیافت زندگی در استقلال و آزادی، نه با دست نشاندگی می‌خواند و نه با تخریب بدیل استقلال و آزادی.
  • نقش مضاعف قدرت در تنظیم رابطه‌ها، باور – که نادرست است – به امکان موفقیت بدیل مستقل را سست و «اعتقاد» به تسلیم به جبر زندگی در بند روابط قوای داخلی – خارجی را استوار می‌کند. زیرا، پیشاپیش، معلوم است که برفرض موفقیت نیروی وابسته به بیگانه که سبب حضور و عمل مستقیم بیگانه می‌شود، همچنان قدرت تنظیم کننده رابطه‌ها خواهد ماند. بنابراین، بجای چشم انداز زندگی در استقلال و آزادی، جامعه سیاهی را می‌بیند که پنداری ماورایی ندارد.

منشاء آن «باور»، به این که نباید جنبش کرد زیرا هربار جنبش کردیم، وضعیت بدتر شد و بهترین کار، کاری نکردن است زیرا نباید هیزم معرکه میان دو طرفی شد که در جنگ بر سر قدرت، پای خارجی را بمیان کشیده‌اند و…، زندگی در جبر روابط قوا است بخصوص وقتی  روابط داخلی – خارجی می‌شوند.

بدین‌قرار،کاربایسته، رها شدن از مدارهای بسته است:

  1. راه‌کار بیرون رفتن از مدارهای بسته و درآمدن به مدار باز است:

فرض روی‌آورندگان به قدرتهای خارجی این‌است که دولت جبار مردم را از حقوق خویش محروم کرده‌است. مردم توانا به رهاکردن خود از جبر جبار نیستند. ناگزیر، باید از کشورهای «آزاد» کمک گرفت و دولت جبار را از میان برداشت. از آنجا که توجیه، استقلال را نقض می‌کند، مدعی می‌شوند: عصر، عصر جهانی شدن است و در این عصر، استقلال کاربرد ندارد. غافل از این‌که با جداکردن دو حق استقلال و آزادی، درجا، آزادی را نیز نقض می‌کنند. در حقیقت،

دو طرف، دولت جبار و دست نشاندگان، به جنگ با بدیل استقلال و آزادی تقدم می‌بخشند. زیرا موفقیت این بدیل، سبب بی‌محل شدن هر دو و رها شدن جامعه از زندگی در مدارهای بسته می‌شود. اثر آن، سست شدن باور به امکان رهایی است. امر واقعی که ادعای دروغین دست نشاندگان را آشکار می‌کند: ادعای مبارزه برای بازیافت زندگی در استقلال و آزادی، نه با دست نشاندگی می‌خواند و نه با تخریب بدیل استقلال و آزادی.

3.1. سرانجام، لیبرالیسم جدید – حسابش از حساب نئولیبرالیسم جدا است – پذیرفت، دو آزادی، از یکدیگر جدایی ناپذیر هستند: آزادی منفی که آن را آزادی از موانع تعریف می‌کند و آزادی مثبت که توانایی انتخاب کاری و انجام آن می‌شمارد. آزادی منفی یکی از تعریفهای استقلال و تعریف ناقص آن است. توضیح اینکه استقلال، تنها رهابودن از موانع نیست، خودانگیختگی در گرفتن تصمیم نیز هست. کسی که در تصمیم مستقل نیست، صد البته آزاد، یعنی توانا به انتخاب کاری و انجام آن نیز نمی‌شود.

بدین‌قرار، از ارزش انداختن استقلال، آن‌هم در جامعه‌ای که بطور مستمر از حضور بیگانه در زندگی خویش زیان دیده‌است، نقض ادعای مراجعه به قدرت خارجی، بخاطر آزادی است. خود محروم‌کردن روی‌آورندگان به قدرت خارجی، از استقلال و آزادی، چنان عیان است که ندیدنش کوری مطلق می‌خواهد: بن‌مایه پندار و گفتار و کردارشان زور و زبانشان زبان قدرت است؛

3.2. اهل دانش می‌دانند که قدرت از خود وجودی ندارد. این رابطه و ترکیبی که در رابطه بکار می‌رود هستند که قدرت ‌خوانده می‌شوند: رابطه، رابطه قوا است و ترکیبی که در این رابطه بکار می‌رود، ترکیبی از پول و زور و علم و فن و، بنابر مورد، این و آن ماده. از این ترکیب جز تخریب بر نمی‌آید. هرگاه دو طرف از رابطه قوا خارج شوند، ترکیب، بکاربردنی نیز نمی‌شود و قدرتی هم برجا نمی‌ماند. بنابراین، دولت جبار، فرآورده روابط قوا و این ترکیب است که در این روابط بکار می‌رود. پای قدرت خارجی را بمیان آوردن، بر روابط قوا و میزان تخریب ترکیب افزودن است. حال آنکه راه‌کار، خارج شدن مردم از روابط قوا و بی‌محل کردن ترکیب و، بدان، بردن دولت جبار بسوی انحلال از راه تنگ کردن قلمرو آن‌است؛

3.3. نفس روی‌آوردن به قدرت خارجی و توجیهی که برای آن می‌سازند گویای دوگانه انگاری هدف و وسیله‌است. «هدف وسیله را توجیه می‌کند» دروغی است که، به استمرار، قدرتمداران وسیله توجیه جنایت و خیانت و فساد کرده‌اند و می‌کنند. در حقیقت، الف. بدون تشخیص و تعیین هدف، وسیله به تصور نیز نمی‌آید و ب. ممکن نیست بتوان هدف را از وسیله جداکرد. زیرا، ج. هر هدفی خود روش خویش است. چنان‌که روش هدفی که قدرت است، برقرارکردن رابطه قوا و بکاربردن ترکیب بالا در این رابطه است. و نیز استقلال و آزادی بمثابه هدف، خود وسیله خویش هستند. چراکه این هدف متحقق نمی‌شود مگر آن‌که یکایک شهروندان، مستقل باشند در گرفتن تصمیم و آزاد باشند در انتخاب نوع تصمیم. از این‌رو، راه‌کار نه مراجعه به قدرت خارجی و نه مراجعه به دولت جبار و امید بستن به اصلاح یا تحول آن، که عمل خود مردم به حقوق و عمل از راه مردم است:

3.4. مردم حقوقی دارند که بمثابه انسان، ذاتی حیات آنها و بمثابه شهروند ذاتی حیات شهروندی آنان و بمثابه ملت ذاتی حیات ملی و بمثابه عضو جامعه جهانی ذاتی بنای سازماندهی جامعه جهانی بر وفق حقوق است. طبیعت نیز حقوقی دارد که ذاتی حیات طبیعت هستند. عمل به این حقوق را هرکس می‌تواند روش زندگی کند. حتی اگر بخشی از جامعه چنین کند، نیروی محرکه تغییر می‌شود. زیرا از آن پس، هم زندگی در مدار بسته، بدیل می‌یابد که زندگی در مدار باز حقوندی است و هم بدیل استقلال و آزادی، به یمن روی آوردن جامعه بدان، توانمند می‌شود؛

3.5. روی‌آورندگان به قدرت خارجی، گرفتار این پندار هستند که انسان  خود به تغییر خویش توانا نیست، باید او را تغییر داد. اما آنها خود خویشتن را تغییر داده‌اند یا تغییر داده شده‌اند؟ مدار عقلهای قدرتمدار و قدرت باور آنها، بدان‌حد بسته‌است که تناقضی چنین آشکار را نمی‌بینند. نمی‌بینند که اگر خود خویشتن را تغییر می‌دادند، انسانهای مستقل و آزاد، حقوند و بدیل/الگو، می‌شدند؛ در مردم، عامل گذار از باور به ناتوانی و ناامیدی به باور به توانایی و امید و  به تغییر کردن و تغییر دادن می‌گشتند. اگر خود خویشتن را تغییر می‌دادند و بنده بی‌اختیار قدرت بیگانه نمی‌‌شدند، در می‌یافتند تغییر انسان از بیرون، آنهم با گرفتارکردنش در مدار بسته روابط قوا و بکاربردن ترکیب بالا برای «آزاد» کردنش، هم احمق انگاری مردم و هم گویای شدت قدرتمداری و قدرت باوری خود آنها است. اینان سخت خرافه باور شده‌اند. عقل خودانگیخته، که مستقل و آزاد است، می‌داند مردمان برای اینکه تغییر کنند، نیازمند بدیل حقوند، نماد استقلال و آزادی، هستند. و

3.6.  در جهان معاصر، غرب، بمثابه سلطه‌گر، در حال انحطاط است. کشورهایی که از مدار بسته مسلط – زیر سلطه خارج شده‌اند، از درون تغییر کرده‌اند. با نماندن در مدار بسته رابطه مسلط – زیرسلطه، تغییر کرده‌اند و یکی از عوامل مهم انحطاط قدرت سلطه‌گر، خارج شدن  اینان از این مدار ( یکی دیگر از تعریفهای استقلال) بوده‌است. ماندن در این مدار، تغییر را ناممکن می‌کند به این دلیل که مسلط، جز در مدار بسته رابطه مسلط – زیرسلطه نمی‌تواند عمل کند. چراکه زیر سلطه باید نیروهای محرکه خویش را دفع‌کند تا که سلطه‌گر آنها را جذب کند. بدین خاطر که سلطه‌گر در انحطاط است، حفظ روابط مسلط – زیرسلطه را در تجزیه زیر سلطه می‌بیند. اگر هم طرح‌های وزارت‌خانه‌های دفاع امریکا و اسرائیل، برای تجزیه کشورهای ما وجود نمی‌داشت، وضعیت لیبی و سوریه و عراق و افغانستان، می‌گوید و واضح که مداخله بیگانه می‌تواند سبب تجزیه کشور بگردد. بیهوده نیست که تجزیه‌طلبان به دست نشاندگی بیگانه رفته‌اند. روی ‌آورندگان به قدرت خارجی این تناقض را نیز نمی‌بینند، نمی‌بینند که بمثابه نیروی محرکه با جامعه خود بیگانه و جذب سلطه‌گر می‌شوند. این نیروی از خود بیگانه، جز در رابطه مسلط – زیر سلطه نه محل عمل پیدا می‌کند و نه به بکاررفتنی است. آلت فعل شدن آنها کامل می‌شود وقتی از دولتهایی کمک می‌ستانند که «اقمار» قدرت مسلط خوانده می‌شوند. چراکه دیگر نه در یک مدار بسته که در مدارهای بسته با قمرها و سلطه‌گر باید عمل کنند؛

نفس روی‌آوردن به قدرت خارجی و توجیهی که برای آن می‌سازند گویای دوگانه انگاری هدف و وسیله‌است. «هدف وسیله را توجیه می‌کند» دروغی است که، به استمرار، قدرتمداران وسیله توجیه جنایت و خیانت و فساد کرده‌اند و می‌کنند. در حقیقت، الف. بدون تشخیص و تعیین هدف، وسیله به تصور نیز نمی‌آید و ب. ممکن نیست بتوان هدف را از وسیله جداکرد. زیرا، ج. هر هدفی خود روش خویش است. چنان‌که روش هدفی که قدرت است، برقرارکردن رابطه قوا و بکاربردن ترکیب بالا در این رابطه است. و نیز استقلال و آزادی بمثابه هدف، خود وسیله خویش هستند. چراکه این هدف متحقق نمی‌شود مگر آن‌که یکایک شهروندان، مستقل باشند در گرفتن تصمیم و آزاد باشند در انتخاب نوع تصمیم.

3.7. پویایی گروه‌های روی‌آورنده به قدرت‌های خارجی، پویایی بند از بندگسستگی و نظم از دست دادن و دستخوش آشفتگی شدن است. گرچه پرشمار بودن گروه‌هایی که از بیگانه استمداد می‌کنند و گرفتار انشعاب دائمی شدن آنها، عیان است، اما توضیح چرایی بند از بندگسستگی وبی‌نظمی روزافزون، بسی مفید است:

  • در گروه‌هایی که بر محور قدرت (قدرت بمثابه هدف و ترکیب زور با… بمنزله روش) تشکیل می‌شوند، کسانی که به حقوق خویش عمل کنند، نمی‌توانند عضو شوند. در سازمانهایی که اعضاء به حقوق عمل می‌کنند و رابطه‌های آنان را حقوق تنظیم می‌کنند، قدرت باوران، نمی‌توانند عضو شوند و اگر عضو شدند، در عضویت نمی‌مانند. بنابراین، در سازمانهای قدرت محور، حقوق محل عمل پیدا نمی‌کنند. همان ترکیب محل عمل پیدا می‌کند که در روابط قوا بکاربردنی است. در نتیجه،
  • در سازمان، قدرت رهبری از تضاد پدید می‌آید. لذا، هم بدین‌خاطر که قدرت باوران نمی‌توانند دایم در اتحاد بمانند و هم بخاطر عمل قانون تضاد، بند از بندگسستگی ناگزیر می‌شود. در حقیقت، وقتی سازماندهی بر محور قدرت انجام می‌گیرد، ممکن نیست بتوان رابطه‌ها در درون سازمان را با حقوق تنظیم کرد. این رابطه‌ها ناگزیر با قدرت تنظیم می‌شوند. یعنی، قانون تضاد و تجزیه در درون سازمان، بی‌اما و اگر، عمل می‌کند.

یکی از دلایل روی آوردن به قدرت خارجی، ضعیف شدن دائمی در درون است. رهبری کنندگان نیازمند قدرتی در بیرون هستند تا سلطه خویش بر اعضاء را نگهدارند. دولت جباری که قدرت خارجی را محور سیاست داخلی و خارجی خود می‌کند و سازمانهای قدرت محور، از یک قانون پیروی می‌کنند: استفاده از بیرون برای جبران ضعف روزافزون در درون. لذا، همان‌طور که دولت نسبت به جامعه خارجی می‌شود، رهبری این‌گونه سازمانها نیز نسبت به اعضای سازمان خارجی می‌شوند. و

3.8. از غفلت‌های بسیار مهم، یکی این‌که قدرت اندیشه راهنما را، هرچه باشد، از خود بیگانه و سرانجام میان‌تهی می‌کند. بدین‌خاطر، چگونگی از خود بیگانه شدن اندیشه راهنما، چگونگی و جهت ومسیر از خود بیگانه شدن هر گروه، وقتی بر محور قدرت سازمان جسته و قدرت را هدف می‌کند را، به روشنی تمام، می‌نمایاند. از این منظر که در اندیشه‌های راهنمای ملاتاریا و سازمانهای سیاسی ایران روی آورنده به بیگانگان، تأمل کنیم، هم دلیل مراجعه آنها به قدرت خارجی را اندر می‌یابیم و هم می‌توانیم اثر روی‌‌آوردن به قدرت خارجی را بر میان‌تهی شدن اندیشه‌های راهنما، اندازه بگیریم و هم پی‌آمد میان تهی شدن اندیشه‌های راهنما بر چرکین شدن وجدانهای اخلاقی و علمی، در نتیجه، وجدان همگانی را شناسایی کنیم. در حقیقت،

سلطه‌گر در انحطاط است، حفظ روابط مسلط – زیرسلطه را در تجزیه زیر سلطه می‌بیند. اگر هم طرح‌های وزارت‌خانه‌های دفاع امریکا و اسرائیل، برای تجزیه کشورهای ما وجود نمی‌داشت، وضعیت لیبی و سوریه و عراق و افغانستان، می‌گوید و واضح که مداخله بیگانه می‌تواند سبب تجزیه کشور بگردد. بیهوده نیست که تجزیه‌طلبان به دست نشاندگی بیگانه رفته‌اند. روی ‌آورندگان به قدرت خارجی این تناقض را نیز نمی‌بینند، نمی‌بینند که بمثابه نیروی محرکه با جامعه خود بیگانه و جذب سلطه‌گر می‌شوند. این نیروی از خود بیگانه، جز در رابطه مسلط – زیر سلطه نه محل عمل پیدا می‌کند و نه به بکاررفتنی است. آلت فعل شدن آنها کامل می‌شود وقتی از دولتهایی کمک می‌ستانند که «اقمار» قدرت مسلط خوانده می‌شوند. چراکه دیگر نه در یک مدار بسته که در مدارهای بسته با قمرها و سلطه‌گر باید عمل کنند.
  • اندیشه‌های راهنما وقتی توجیه‌گر قدرت و بر اثر آن میان‌تهی می‌شوند، از حقوق خالی و از ضد حقوق پر می‌شوند. این ضد حقوقها وجدان اخلاقی را تا بخواهی چرکین و از حساسیت جامعه نسبت به آسیبهای اجتماعی، بخصوص جنایت و خیانت (از بیگانه گرایی تا آلت فعل بیگانه گشتن) و فساد، مرتب می‌کاهند. کم شدن حساسیت، در آنچه به استقلال و آزادی و دیگر حقوق مربوط می‌شود، آن‌هم، در جامعه‌ای در وضعیت زیر سلطه، تا بخواهی برای موجودیتش، خطرناک است.
  • دانش و فن دو نیروی محرکه‌ای هستند که به تنهایی کاربرد ندارند. با شرکت در یکی از دو ترکیب کاربرد پیدا می‌کنند. ترکیبی که در رابطه قوا بکار می‌رود را شناسایی کردیم. اما ترکیب دوم، ترکیب این دو و دیگر نیروهای محرکه با حقوق است. خطر و خطر بزرگ در این‌است که وقتی اندیشه‌های راهنما میان‌تهی می‌شوند، خرافه‌ها از هر نوع، پرشمار می‌شوند. این خرافه‌ها با حقوق ترکیب ناپذیر هستند. از این‌رو است که اندیشه‌های راهنمای میان‌تهی وسیله توجیه ضدیت با حقوق می‌شوند. چون ضدیت آشکار یا ممکن نیست و یا بسیار مشکل است، قدرت باوران دوگانگی روش و هدف و دوگانگی مصلحت و حق و حاکمیت مصلحت برحق و حوالهِ آینده کردن عمل به حقوق و… را رویه می‌کنند. بدین‌سان، قدرت‌طلبان دست به دامان بیگانه یا محور کننده بیگانه، با تولید انبوه خرافه‌ها، وجدان علمی جامعه را مشوش و مانع رشد علمی و فنی می‌شوند. بدین‌خاطر است که سطح بینش و دانش در سازمانهای قدرت محور و قدرتمدار وابسته پایین و نقش دانش و فن در زندگی روزانه شهروندان گرفتار جبر دولت جباری که بیگانه را محور می‌کند، ناچیز است: بیابان شدن جامعه‌ها و طبیعت ممکن نمی‌شود، مگر به غفلت از دو حق استقلال و آزادی و همه حقوق پنج‌گانه.

     راست راه، شناسایی و عمل به حقوق پنج‌گانه است. آن زمان که هم وجدان اخلاقی و هم وجدان علمی و هم وجدان تاریخی، بنابراین، وجدان همگانی، از این حقوق غنا بجویند، تنظیم رابطه‌ها توسط حقوق، همگرایی شهروندان به یکدیگر، ممکن می‌شود و بدان، توانایی و امید از یادبرده، بازیافته می‌شوند. شهروندان به بکارانداختن نیروهای محرکه، دراستقلال و آزادی، توانا می‌شوند. به یمن بکارافتادن این نیروها، نظام اجتماعی باز و تحول‌پذیر می‌گردد. در نتیجه، رشد انسان و آبادانی طبیعت، بر میزان عدالت اجتماعی، ممکن می‌شود.

    ایران امروز به الگو/بدیل‌های استقلال و آزادی، نمادهای توانایی و امید، نیازدارد. بر هر شهروند است که در الگو/بدیل گشتن و برآوردن این نیاز بکوشد.

 

دیدگاه بگذارید

1 دیدگاه on "یاری‌طلبی از بیگانه؟"


Guest
منوچهر سیرجانی
1 month 30 days ago

بر هر ایرانی واجب است این نوشته را که حال یک سخنرانی حتما بخوانند. شایع است که این روحانی برگشته از اسلام را با دخهترش و نوه اش در قم کشته اند. جالب است که این روحانی این سخنرانی را در سال ۱۳۸۷در دی ماه در کرج کرده و دخترش آنرا برای خبرنگاری فرستاده که او آنرا به خارج فرستاده. اینرا برای آقای بنی صدر می فرستم. چرا که ایشون این مرد بعد از شصت و سه سال در فرانسه ماندن یک جو نیاموخته. و البته نخواهد آموخت. این شما و این هم متن سخنرانی آن مرد!

سخنرانی محمد هادی معصومی روحانی هفتاد و هشت ساله در جلسه ای خصوصی در کرج بمناسبت فرا رسیدن ماه محرم متن این سخنرانی همراه با یادداشت زیر برای انتشار به سایت میهن ارسال شده است که در اختیار خوانندگان قرار میگیرد . فرزندان من ، گردانندگان سایتهای اینترنتی سلام به شما عرض می کنم.‏ گویا بعضی از شما در صحت وجود کسی که عاصی از دین باشد و پیش از این روحانی هم بوده باشد شک کرده ‏اید. باور کنید که اگر چنین چیزی را سالها پیش به خود اینجانب هم گفته می شد باور نمی کردم. ولی باید با ‏همه بلایایی که به سر مردم ایران و حتی جهان آمد بگویم که خوشبختانه بسیاری از مردم توهمشان و ‏احترامشان به اسلام و روحانیت دچار تزلزلی ماهوی و ریشه ای شده است. البته آنچه را من می نویسم خارج ‏از استنادات نیست و کاملا قابل برسی ست، شما با مراجعه به قرآن و احادیث می توانید واقعیت و یا عدم آنرا ‏ثابت کنید. آنچه را من در آن صحبت و به مناسبت فرا رسیدن ماه محرم کردم همه و همه از بینات قرآنی و ‏تاریخی ست. مرجع و ماخذ آنرا نیز داده ام. آنچه که مربوط به تاریخ اسلام و ایران می شود نیز همه را در حد یک ‏سخنرانی که ما با چندین جوان و با ترس و لرز در کرج و یا در تهران و یا جاهای دیگر انجام میدهیم، مستندات آنرا ‏حتا گاهی با عربی و دادن مراجع آورده شده و می شود. خوشبختانه در ایران امروز اگر ترس ها و وحشت ها ‏کنار رود چه بسا نشست های چند ملیونی در باره حقانیت و خصوصا عدم حقانیت اسلام برپا خواهد شد. و باز ‏هم خوشبختانه این دستگاه کامپیوتر نسبت به برد خبر و اشاعه ی اندیشه هزینه ها و خطر های جانی را کمتر ‏و کمتر کرده است. علی ایحال شما بدانید که هر لحضه ممکن است مرا و فرزندم را و حتا زن و بچه های دیگرم ‏در خطر بوده باشیم . اما چنانکه به فرزندم گفتم تا به شما بگوید بدانید که ما در برهه ای از زمان به سر می ‏بریم که لازم است برای بقای ایران و در نیفتادن آن به روز عراق و تجزیه ی آن هر طور شده با هزینه کردن و با ‏افشاگری اصل دین از بروز عراقی شدن ایران و حتا نابودی آن جلو بگیریم. ‏ ‏ فرزندان عزیزم من با صدای بلند به شما بگویم که ما هر چه می کشیم از اسلام است و باید آنرا افشا و رسوا ‏کرد. ما در ایران با خطراتی روبروییم که شما در آن جا، آلمان و آمریکا و فرانسه و انگلیس و جاهای دیگر اروپا و ‏آمریکا روبرو نیستید. بنا بر این کوشش کنید از آدمی مثل من نهایت استفاده را بکنید. من چنانکه در آن ‏سخنرانی گفتم و نوشتیم آفتاب لب بامم. شاید شما آخوند سرخورده و مرتد و دین باخته ی دیگری را پیدا نکنید ‏که جرآت کند با شما و چهار تا جوان دانشجو یا بسیجی و پاسدار سرخورده حرف بزند و اسرار هویدا کند و نه ‏اینکه نترسد بلکه بترسد و با ترس باز هم بگوید و بنویسد. شما مطمئن باشید که با درصدی بزرگ روزی خواهید ‏شنید که روحانی نمای فلان که با نام مستعار محمد هادی معصومی سب النبی و مرتد بود و چه و چه می ‏کرد و برای سایت های معلوم الحال خارج کشور مطلب می نوشت امروز دست گیر شد و یا امروز بدست ‏سربازان گمنان و یا نام آور امام زمان و یا فرزندان نواب صفوی به درک واصل شد. شما اسم واقعی مرا نمی ‏شناسید و شما حتما به من این حق را می دهید. اما و اما و باز هم اما بدانید که بیشتر از هفت پشت من ‏آخوند و آیت الله و مرجع تقلید بوده اند، ومن خود از نزدیک بسیاری از این آقایان روحانی و حتی سران آنها را می ‏شناسم. حال خود دانید که آن مطلب را که به مناسبت آغاز ماه محرم که در واقع آغاز عزادری برای ایران است را ‏منتشر کنید یا نه. مطالب بعدی مرا منتشر کنید یا نه . موفق و باشید.‏ محمد هادی معصومی از کرج در اینجا باید از فرزندم به خاطر اینهمه زحمت قدر دانی کنم. ‏ اسلام نیاز حیاتی به باز سازی خودش دارد و گرنه مثل ممثل همان حمله انتحاری ست که هم خودش را می کشد و هم همه ی آنچه اطرافش هست را نابود می کند. متن کامل سخنرانی محمد هادی معصومی روحانی هفتاد و هشت ساله در جلسه ای خصوصی در کرج بمناسبت فرا رسیدن ماه محرم. توضیح: این سخنرانی که به صورت مخفی و در حضور چندین دانشجو و پاسدار و بسیجی ناراضی در کرج برپا شده از نوار پیاده شده و آقای محمدهادی معصومی آنرا خوانده و تصحیح کرده اند. با درود و سلام به شما که با قبول خطر به اینجا آمده اید. باید در طلیعه سخنم عرض کنم که نخست اینکه به خاطر وضعیت حالیم و هم کمی وقت و هم عدم امنیت ممکن است مسائلی را که اینجانب مطرح می کنم تا اندازه ای از هم گسیخته و نا منسجم باشد. آنچه را امروز بیان خواهم کرد، مختصری ست از رساله ای در باره ی اسلام و تشیع که به محض آماده شدن از طریق اینترنت به اطلاع عموم خواهد رسید. چنانکه امروز رایج است میتوان آنرا با دستگاه پست الکترونیکی همه را از آن آگاه کرد. بنده معتقدم که اسلام برای حیات خودش و هم دیگران باید که اصلاح شود، اصلاح اسلام به هیچ روی از نوع اصلاح طلبی آقای خاتمی و آقای کروبی و مجلس ششمی ها نیست. اسلام در حقیقت حمله ای انتحاری ست، چنان که رایج است. و حمله ی انتحاری یعنی کشتن خود و دیگران. و همه ی اینها یعنی مرگ به عنوان هدف غایی و نهایی. برای همین هم اگر اسلام به گفته ی غربی ها رفورم نشود برای غرب هم خطرناک است. می گویم برای غرب زیرا خطر ناک بودن اسلام برای خودش مثل روز روشن است. بنا بر این اگر در خود اسلام اتفاقی نیفتد ، غرب و جهان آزاد (که البته این آزادی نسبی ست و در هر حال نسبت به ما آنها در آزادی به سر می برند) کمر بر دفاع همه جانبه از هستی خودشان خواهند بست. و این دفاع یعنی انهضام و در هم شکستن کامل کشورهایی که خودشان را با شرایط همزیستی مسلمت آمیز جهان تطبیق نمی دهند. و ایران ما متاسفانه در راس همه این کشورهای یاغی و کردن کش و اسلام گرا ست. من فکر می کنم از آنجا که کسی از روحانیت جرات و و کیفیت از خود گذشتگی و از مال گذشتگی و از موقعیت گذشتگی آنرا ندارد که این مباحث را مطرح کند مباحث بنده که امروزه و امروز مطرح می کنم برای عموم مردم مسئله ای حیاتی می باشد. بنا بر این از عموم مردم که خواننده و شنوندهی مطالب منند تقاضا می کنم که در نشر و ترویج آن نهایت سعی و کوشش خود را گسیل دارند. اینجانب اگر نه یک سال که شاید دو سه سال آخرین زندگیم را می گذرانم. آفتاب لب بامم. آنچه از جهان نصیبم شده، و باید با عزا و تاسف بگویم، همه بلا بوده است و مصیبت و رنج. چنانکه در گذشته نیز گفته ام با احتساب به اجدادم قرنهاست که پدران من از فرقه روحانیت شیعه بوده اند و از این استمرار ارتزاق کرده اند. من نیز سالها سال از این وضع مسثناء نبوده ام. ولی اعتقاد من بر این است که انسان تا زنده است باید زندگی کند و یکی از نعمت های عظیم زندگی که همه چیز دیگر را نیز تحت الشعاع قرار می دهد تفکر و شک است. اینجانب دیری ست که به مقوله ی شک به عنوان ابزار پیشرفت بشر توجه و باور دارم و آنرا به همه ی هموطنان زن و مرد و پیر و جوان توصیه می کنم. با شک است که بشریت امروز به چنین پیشرفتهای بزرگی نایل شده و با شک است که این راه را حتما ادامه خواهد داد. ادیان سه گانه ابراهیمی پیوسته راه شک را مسدود کردند و خرد را خفه و پژمرده و عقیم نمودند. با انقلابات فکری و عقیدتی که در بلاد مغرب زمین روی داد از بلیه مذهب تا اندازه ای آزاد شدند و پیشرفتهای بشریت امروز هم که همگی در گرو این آزادی بود رابطه ای معکوس با عقب نشینی مذهب مسیح و مذهب موسی داشت. شما شنوندگان محترم اگر توجه کنید رابطه ای انکار ناشدنی ست میان دینداری و خرد و پیشرفت و هنر و دانش. انسانها هر قدر دیندارتر بشند بسته تر و بی فکرتر و نا مبتکرتر و بی هنر ترند! به شک باز گردم که که کلید همه ی پیشرفت ها و تفکر هاست. انسان متمدن وقتی به خدا شک کرد خود همه کاره ی جهان شد. قوانین سر سخت جهان را کشف و به جای توکل و توسل بر آن سوار شد، و قوانین خود را بر آن استوار کرد. امراض مختلف را، زلزله و سیل و آتش سوزی و توفان را به جای بلای آسمانی نامیدن کشف شهود کرد آنرا باز شناخت و برایش پیشگیری و علاج و دارو ساخت. و همه این کارها را نکرد مگر با فاصله گرفتن از دین و حتا ایمان! کسانی که مدعیند که فلان و بهمان با اینکه مذهبی بودند عالم به فلان علم و دانش هم بودند باید بدانند که اولا آنها پیوسته از اینکه از سوی مذهبیون به ارتداد متهم شوند از افشای لامذهبی خود ترس و وحشت داشتند و ثانیا اگر هم چنین باشد لاجرم ابتدا و آغاز دانش و علم با ابتدا و آغاز لامذهبی همراه و لازم ملزوم یکدیگرند. آنها که حافظ و سعدی و مولوی و خیام و ابن سینا و سهروردی ابن خلدن و ابن عربی و الکسیس کارل را و حتی گاهی شنیده شده ادیسون را مومن و معتد و مسلمان و با ایمان می دانند از بی کسی ست که دست به دامان این گاهی لامذهبان و گاهی از ترس مسلمانان و گاهی متظاهران به دین می شوند! آنها اگر اینها را از زندگی ذهنی خود دور کنند چه کسانی باقی می مانند؟ اگر اینها را از زندگی یک مومن مسلمان مثل شیعه برداریم چه کسانی باقی می مانند؟ بلال حبشی و اباذر غفاری پیامبر اسلام و امامان شیعه و روحانیون که البته به مناسبت ماه محرم مورد بحث امروز ما نیز هست و موضوع جلسه ی ما در هفته ی گذشته در تهران هم بود. بحث امروز را باید از دو یا جهت مورد تجسس و قرائت قرار داد. ۱= یِکی اینکه اسلام و انبیا و اولیا او از پیامبر و امامان گرفته تا روحانیون و اعظام دیگر اسلام همگی نه تنها ضد ایران و ایرانی، ضد پارس و پارسی بوده اند ( در اینجا وقتی میگویم پارس و پارسی مرادم مفهوم لغوی آن به معنی همه مردمانی ست که با هر مرام و آیین و زبان و رسم و رسوم زیر چتر تمدنی و فرهنگی و تاریخی ایران زمین زندگی می کردند، از عرب و ترک و پارس و لر و بلوچ و گیلک و تالش و…) بلکه آنها ضد تمامی فرهنگها و ملت ها و مردمان کره ی خاکند حتی ضد عرب هم هستند. که؛ در قاموس ایرانی و فرهنگ آن نژاد پرستی و ضدیت با زبان و فرهنگی نباید وجود داشته باشد. مسلمانان ضد همه هستند حتا ضد اعراب غیر مسلمان. لازم است در اینجا گفته شود که اکثریت قاطع جنگهای مسلمانان در صدر اسلام بر علیه خود عربها بود. عربها خود اولین قربانی اسلام و مسلمانان بوده اند. برای مسلمانان تنها اسلام است که باید زنده باشد و نه غیر از اسلام. البته این ضدیت از سوی مسلمانان در مورد ایران با سرسختی و تظاهر و عزم جزم و ثابت قدمی و دیرپایی و بی نظیری بیشتری به خرج داده و می دهند. این حب و بغض از ارکان و اساس و سرشت و شالوده ی این مذهب است. بنا بر این لازمه ترک این کینه و بغض یا همانند کردن دشمن است به خود و یا قتل او ست تا به تابیر قرآن او « لاتکون» شود؛ یعنی نابود! اسلام اصولا ضد غیر خود ی است. ضد نا محرم است… در تمام اخبار، آیات و روایت و فرهنگهای اسلامی نوعی ضدیت با بشر غیر مسلمان وجود دارد که اگر بخواهیم به همه آنها بپردازیم مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد. کافی ست به همین دم دست ترین مقوله که هر روز مسلمانان آنرا هفده بار تکرار می کنند یعنی نماز توجه کنیم که اتفاقا کسی به آن نپرداخته در حالی یکی از آطه های نژادپرستانه مذهبی قرآن است. در نماز بعد از آنی که به صورت مزورنه ای با بسم الله الرحمن الرحیم شروع می شود در پایان خود را رستگار و دیگر مذهبان را « مغضوبین » و « ظالین » معرفی می کند. غیر المغضوب علیهم ولا الضالین، غیر خودی، مورد غضب واقع شدن و گمراهان!کسانی که آدرس امیران غضب را از من می خواستند توجه کنند. در نیایش و دعای مسلمان به صورت ریشه ای وجود دارد. همین الساعه که من اینجا رسیدم از من پرسشی شد. این پرسش را دوستان دیگری از جمله در خانواده خود من هم مطرح کردند. این روزها در مورد اهانتی که حسین ابن علی به ایرانیان کرده و در « سفینه البحار و مدینه الاحکام و الاثار» نوشته حاج شیخ عباس قمی آمده از من پرسشهایی شده که آیا صحت دارد یا ندارد. پاسخ من این است که مگر امروز مسلمانان همه جهان به نا مسلمانان همه جهان فحش و توهین روا نمی دارند. مگر در همین کشور خودمان تمامی توهین ها را در نماز جمعه و در کوی برزن و توسط همین رهبر انقلاب و هم آن رهبر قدیمتر به مردم غیر مسلمان روا نمی دارند. مگر در تریبون نماز جمعه رهبری نگفت که ایرانیانی که با او و نظرش موافق نیستند بی غیرت و بی سوادند. مگر همین امروز بر سر منبر های ما در نماز هعای جمعه ی ما « اللهم اخذل الیهود و اهله ــ اللهم اخذل الیهود و النصاری» گفته نمی شود. مگر مرگ بر ضد ولایت فقیه معنیشاین نیست که دست کم مرگ بر نود در صد مردم ایران. مگر مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل و مرگ بر همه ی عالم که بیست و هفت سال است که می گوییم و عمل هم می کنین. از کشتن سربازان آمریکا یی و سربازان فرانسوی و انگلیسی و اسراییلی در لبنان گرفته تا کشتن یهودیان در مرکز تجمع آنها در آمریکای جنوبی گرفته تا کشتن سربازان آمریکایی در عربستان و کشتن مخالفان حکومت و مخالفان اسلام در ایران و در خارج اینها همه در راستای همان ضدیت با بشر غیر مسلمان نیست. حال شما از جان یک مسلمان که از فرهنگ بالایی و سواد و کمال بالایی هم برخوردار نبود چه توقعی دارید. حال اگر هم صد ها سال بعد از مرگش سکه امامت و سید الشهدایی بنام بزنند و برایش زیارتنامه بنویسند و گنبد طلا برایش درست کنند. سخنانی اینچنینی در مورد ایرانیان هم از دهان پیامبر بیرون آمده و هم علی و هم همه ی امامان دیگر. البته چنان که گفتم و خواهم گفت این مسائل به طور فراوان نزد کسانی که در حوزه های علمیه خودشان را جزء خواص می دانند مطرح بوده و هست ولی نباید این مسئله به بیرون برود. چنان که من مطلع هستم رهبری و شورای نگهبان شدیدا از بیرون رفتن این سند از محدوده ی روحانیت به خارج عصبی هستند. این سند چنانکه دیگران نوشته و گفته اند در صفحه ۱۶۴ « سفینه البحار و مدینه الاحکام و الاثار » نوشته حاج شیخ عباس قمی می باشد . این شیخ نویسنده بسیاری از کتابهای ترویجی خرافات شیعیان است. این همان کسی ست که مفاتیج الجنان را هم نوشته. او چنین نوشته است: « فامنت به العجم فهذه فضیله العجم مع عن ضریس عبدالملک مع عن ضریس بن عبدالملک قال سمعت ابا عبدالله علیه الاسلام نحن قریش و شیعتنا العرب و عدونا العجم بیان ای العرب الممدوح من کان عجما والعجم المذموم من کان عدونا و ان کان عربا سورای الثانی فی الاعاجم قب لما وردسبیالفرس الی المدینه ادار الثانی ان یبیع النساء و ان یجعل الرجال عبیدالعرب و عزم علی ان یحمل العلیل و اظعیف و الشیخ و الکبیر فی طواف…» او می نویسد که « در مقایسه عرب و ایرانی ضریس بن عبدالملک از قول اباعبدالله سلام الله (امام سوم شیعیان حسین بن علی) روایت میکند که گفت شنیدم از ابا عبدالله الحسین که گفت ما از نژاد قریش هستیم و شیعیان ما تنها ازاعراب و دشمنان ما ایرانیانند و روشن و بین است که عرب از ایرانی برتر و نیکتر است و هر ایرانی از دشمنان معمولی ما نیز پست تر است. ایرانیان را باید دستگیر کرد و به عنوان اسیر به مدینه آورد و زنان و دخترانشان را به فروش رسانید و مردانشان را به بردگی و غلامی برد تا پیران و ضعیفان را بر دوش کشند و به طواف برند…» (البته بعضی عجم را غیر ایرانی معنی می کنند که گر چه تغییری در اصل ماجرا ندارد اما لازم است گفته شود که اعراب و خصوصا مسلمانان و بالاخص پیامبر و امامان برای تحقیر و خفت ایرانیان آنان را عجم خطاب می کردند. و اتفاقا « عجم زنده کردم بدین پارسی » فردوسی هم اشاره اش به همین است). در اینجا لازم می دانم اشاره ای به نهج البلاغه ای بکنم که ایرانیان نوشتند و آنرا بنام علی کردند. روشن است علی ای که نهصد نفر را در یک روز گردن می زند و در طول عمرش شخصا با احتساب همه ی مقتولینش شاید سر به چندین هزار نفر بزند نمی نوانسته چنین خطبه هایی زا بگوید و بنویسد. این نوشته ها را باید به شریف رضی نسبت داد و از او بابت آنهمه شعورش تشکر و قدر دانی کرد. من بدون هیچ حب و بغضی خواهران و برادران و فرزندان خودم را به این موضع توجه می دهم که شریف رضی حدود چهارصد سال پس از علی ابن ابی طالب نهج البلاغه را نوشته! همین امروز با این همه امکانات و رادیو و تلویزیون و روزنامه ما نمی توانیم دقیقا بفهمیم که خمینی چه گفته و چه نوشته! سخنرانی خمینی در بهشت زهرا نایاب است. احمدی نژاد را ما همگی نزد آیت الله آملی ادعای تقدس می کند، فیلم هم از او گرفته اند ، اما او می گوید بابا این من نیستم. خمینی در پاریس وعده دموکراسی می دهد ، بعد زیر همه چیز می زند. امروز تنها چند سال و حتی از فردای مرگ خمینی هزاران کرامات را به او نسبت داده اند، حال چطور شما می خواهید که شریف رضی که بیشتر از جهارصد سال بعد از مرگ علی نهج ابلاغه به نام علی می گوید و می نویسد درست و راست باشد. تنها توضیحی که می شود بر عمل شریف رضی داد زیرک بودن و اصالتا ایرانی بودن اوست گر چه در بغداد بدنیا آمده باشد. زیرکی او در این است که توانسته از یکی از خونریزترین و گردن کلفت ترین و حتی جلادترین آدم در تمام روزگاران ـ شما توجه داشته باشید که تا به امروز بشریت کسی را به خود ندیده است که بتواند در یک روز نهصد نفر را سر ببرد و ککش هم نگزد!!! حتا کسی که با بمب اتم هم آدم کشت اولا خون جهیدن از رگهای قربانیانش را ندید و دوما چنانکه در رادیو من شنیدم بعد از این عمل غیر انسانی دچار عذاب وجدان شد، در حالیکه علی و حتی حسین و دیگر مسلمانان طبق اخبار خود شیعیان هر قدر آدم می کشتند بشاش تر و زنده تر می شدند ـ در هر حال شریف رضی کارش مهم است زیرا خواسته است قدری انسانیت و بزرگ منشی که خاصه نزد ایرانیان از منزلتی بالا برخوردار بوده را در این خشونت و تقدس خشونت و آدمکشی وارد کند. بنا بر این شما یقین داشته باشید که این نامه ها و خطبه ها از آن علی نیست. اکثرا خوب هست ولی کار علی نیست کار علی ، کار اسلام، کار پیامبر، کار قرآن، کار خمینی چیز دیگری ست و روشن است که چیست. ۲= دیگر اینکه ممکن است کسی، مردمی ملتی فرهنگی رغیب داشته باشد، حتا دشمن داشته باشد که تا پای جان او هم ایستادگی کند. این موضوع در همه تاریخها و فرهنگها وجود داشته و دارد. تمدن و فرهنگ عجیب غرب نمونه ای منحصر به فردی از آن است. او در پی رقابت با همه ی فرهنگهای بومی ست ولی در عین حال هم به « غیر» همه چیز پیشنهاد می کند. حتا به دشمنش هم قرص آسپرین و ضد درد و آمپول ضد کزاز و واکسن ضد وبا و ضد دیفتری و برق و تلفن و ماشین و تکنولوژی میدهد. البته برای این کار دلایل خودش را هم دارد. بهردلیلی که باشد مهم این است که دیگر فرزند حتا مسلمان ضد کافر و ضد غرب هم دیگر بچه اش از دیفتری خفه نمی شود و خودش و ناموسش و خانواده اش از وبا و مالاریا و سل و سردرد نمی میرند. ولی اسلام در دشمنی و ویرانی با غیر خودی به قول احادیث و قرآن « شدید» است و شدید یعنی اشد مجازات و یعنی مرگ! در حالی که هم رنگ و هم مذهب و همدین شدن با مسلمان هم مزیتی غیر از زنده ماندن ، ولی برده و بنده ماندن ندارد. شما نگاه کنید در سرتا سر تاریخ و سرتاسر جهان مردمی را عقب افتاده تر از مسلمانان نداریدف حتی خود بنده! آنهم با آنهمه ذخایر نفت و گاز و معدنهای دیگر. شما مردمی را کم فرهنگتر و بی فرهنگ تر از کشورهای اسلامی ندارید. اسلام همانند یک بیماری ویروسی همه چیز انسانها را مورد آسیب قرار می دهد. شما نگاه کنید کشور هند که مثل ایران حدود پنج شش و حتا هفت هزار سال سابق ی تمدنی دارد، بسیاری از آداب رسومش هم قابل ایراد و انتقاد است. ناگهان اسلام مثل یک بیماری وارد آنجا شده. سال حدودا هزار و نهصد و پنجاه میلادی استقلالش را از انگلستان بدست می آورد. انگلیسی ها می روند گر چه زیانهایی هم با استعمار خود بر هندوستان به جا می گذارند، اما به هندوستان دمکراسی ای می دهند که زبان زد خاص و عام است. ولی به محض استقلال از انگلیس « پاکان» اسلام پناه که به مرض اسلام دچار شده بودند با قیام و آدمکشی و برای « لاتکون» کردن مردم هندوستان این کشور را تجزیه کردند و پاکستان را بوجود آوردند. حالا شما بیایید و این کشور را با کشور مادرش هندوستان مقایسه کنید. فرهنگش را، مردمش را ، سیسمتش را حکومتش را، پیشرفتش را، آبرویش را در جهان و…شما تمدن عظیم مصر را نگاه کنید با آن بزرگی و مناعت طبع و پیشرفتهای هنگفت که هنوز چشم بشریت امروز به آن خیره مانده و هر روز یره تر هم می شود. شما ببینید اسلام با او چه کرده است، حیثیتش را شرفش را فرهنگش را تاریخش را چنان به پستی این بیماری آلوده است که حتا زبان مادریش را از یاد برده! به تاریخ تمدن خودش که یکی از درخشانترین تواریخ همه جهان است به تمسخر نگاه می کند. امروز تنها یک انسان « تندرست » و « سالم » است که اینهمه بزرگی و عظمت را تقدیر می کند او هم کسی ست که مسلمان نباشد و یا آدم بدیعی باشد، یعنی بدعت گذار و بدعت گذار یعنی کسی که طبق قرآن و اسلام باید او را کشت، چنانکه خمینی بدعت گذاران مجاهد را کشت، و بهایی ها را کشت، پیش از هم کسانی کشتند، بعد از هم خواهند کشت. مسلمان مصری امروز به فرهنگ و تمدن و زبان مصریش به چشم تحقیر می نگرد. او امروز به عربیت و اسلامیت خود مباهات می کند. در واقع او از آنجا که به بیماری فلج کننده ای دچار است که ذهن او را و فکرش را تخدیر کرده تنها به همانی می نازد که او را همانند عفیون در چنبره گرفته است. همین روحیه هم نزد پاکستانی ها هست. آنها به حق سابقه ی تمدنی خودشان را فراموش کرده اند و بالاتر از ۱۹۵۰ را نمی بینند. برای یک پاکستانی مسلمان و معتقد تاریخش تاریخ اسلام است و لاغیر. و چون پاکستان بیشتر از شصت سال ندارد بنا بر این مجبور است به محمد و علی و عمر و عثمان و امامامان و خلیفه های دیگر اقتدا و ارتجاع و اعتصام کند. شما سیستم دیکتاتوری پاکستان را با دموکراسی عظیم هند نگاه کنید، مقایسه کنید. گویا در هند سیصد دین و مذهب و آیین است که همگی با هم در صلح و صفای نسبی زندگی می کنند. تعداد زبانها هم کمتر از این نیست. آفریقای شمالی را شما نگاه کنید. اسلام مثل اسید ریشه درخت تناور تمدن و فرهنگ تونس و الجزایر و مراکش را سوزانده. تمدن آنها به قول آن نویسنده ی تونسی که الان در ذهنم نیست بسیار پر بار ، غنی و آزاد ظریف و زیبا بوده و هیچ ربطی به این تمدن و فرهنگ عاریتی و تحمیلی اسلامی نداشته . که اسلام به زور شمشیر کشی و زبان بریدن و سر بریدن و قتل عام بر آنها تحمیل شده است. افغانستان کشور همزبان و هم فرهنگ خودمان را نگاه کنید در چه آتش ستمی از اسلام بسر می برد. افغانستان کشور ی ست در قلمرو شعر و زبان و فرهنگ و تمدن ایران زمین، کشور برادر من و شما، افغانستان! جایی که در آن، در سینمایش ، در زمین ورزشش، در سالن تاترش در سالن نمایشش انسان ها را به جرم عشق بازی ، به جرم هنرمندی، به جرم آزادی خواهی و نامسلمانی در برابر دوربینهای تلویزیون جهان به اذن قرآن و پیامبر اسلام و امامان مبین و با تلاوت آیاتی از قرآن گردن زدند، دست بریدند پا بریدند و چشم در آوردند و باز هم چنین خواهند کرد. چنانکه در ایران در این بیست و هفت سال و در این هزار چهارصد سال و در هر جایی که این دین حنیف رفته چنین کرده، حتا در عربستان هم، شما اگر به مکه بروید و به عنوان یک آدم آزاد در در هر جای عربستان قدم بزنید صبح های زود گاهی قبل و گاهی بعد از اذان شاهد گردن زدنهایی خواهید بود که در باب الفیصل و باب لسعود و اجرا می شود، و در مملکت خودمان که دیگر دوباره تکرار نکنم. چرا؟ پاسخش قرآن است، پیامبر است، علی ست، حسن است، حسین، و همه خلفا و امامان هستند. قرآن فرمان می دهد: «فاذالقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب حتی اذا اتخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد و اما فداء حتی تضع الحرب اوزارها ذلک و لویشاء الله لانتصر منهم ولکن لیبلوا بعضکم ببعض و الذین قتلوا فی سبیل الله فلن یضل اعمالهم» این آیه که در سوره ای که پیامبر محمد بنام خودش کرده است. یعنی اسم این سوره سوره ی محمد است در آیه ۳ آن. و معنیش این است: « شما مومنان و پیرو قرآن پیامبر ( چون در آیه پیش از این اشاره ش صریحا به خود قرآن و پیامبر است) هر جا که خود را در برابر کافران دیدید باید که سر آنها را ببرید. شما باید آنقدر خون آنها را بریزید تا آنها همگی از پا در آیند. وقتی از پای در آمدند و دیگر رمقی نداشتند آنانرا به بند کشیده اسیر کنید. و وقتی آنان را با منت آزاد کردید از آنان باج بگیرید. و این حکم خداست…» بنا بر همین حکم حکومتی اسلام ناب محمدی بودی که مسلمانان به ایران حمله کردند و کتابها را سوزاندند و بنا ها را ویران کردند. زرتشتیان را و میتراییان را و بودییان و مسیحیان را و یهودیان را همه و همه را از دم تیغ گذراندند و مخزن آسیبهای آبی را از آب خالی کردند و برای زهر چشم گرفتن، از خون ایرانی پر کردند و به فرمان همان آیه و صدها آیه دیگر آسیاب به خون ایرانی گرداند و گندم آرد کردند و نان پختند و خوردند. در استان خوزستان امروزین چنان کشتاری از زرتشتیان کردند که در تاریخ نمونه آن را تا آن روزگاران نداشته است و پس از آن نیز بدان صورت شنیع و مشمئز کننده کسی ندیده است. این متمدنان به تمدن اسلام ناب محمدی وقتی به ایران رسیدند چنان در حرص طمع بودند که گاهی فرماندهان آنان آنقدر خوردند تا ترکیدند و یا آنقدر به زنان و دختران ایرانی تجاوز کردند تا در بستر مردند. و آنان همه ی اینها را به حکم و به اذن الله و پیغمبر و امام کردند. افتادن به دامان تشیع همه و همه در واقع پناه بردن از قاتل است به قاتل. چطور ممکن است که در کشوری که صد در صد غیر مسلمان بود با آنهمه سنن و آیینها و رسوم مختلف از بودایی و نصرانی گرفته تا یهودی و مسیحی و البته زرتشتی ناگهان همه و همه مسلمان شوند. و مگر نه این است که خود پیغمبر در قرآن خطاب به خودش می نویسد: گمان مبر که تو خود اینچنین پیروز میشوی تو هم شمشیری تیز داری و هم زبانی لَیِن. و اما خوشبختانه دیگر کسی در برایی شمشیر آقا پیامبر، محمد رئوف و مهربان شک ندارد ولذا با شمشیری به آن تیزی دیگر چه کسی فکر زبان است! ولی خواهران و برادران فرزندان من این روزها سندی روشن از دشمنی امام حسین با ایرانیان منتشر شده که در ایران و گویا جهان سر وصداهای بسیاری کرده است. قرآن ، پیامبر، امام علی، امام حسن، امام حسین، و دوازده امام دیگر یا حتی یک مسلمان عادی پیدا نمی شود در ایران ، در مصر، در پاکستان و یا هر کشور دیگری که اسلام درش شیوع کرده باشد پیدا نمی شود که با آزادی و دموکراسی سر جنگ نداشته باشد، به همان مقدار که یک مسلمان به آزادی نزدیک می شود، به علم نزدیک می شود ، به فرهنگ نزدیک می شود لازمه اش دوری و فاصله گرفتن از اسلام است. شما ببینید در یازدهم سپتامبر سال دوهزار و یک میلادی اسامه بن لادن با انصارش حدود پنج شش هزار نفر را کشت. این کار با اذن قرآن ، با اذن پیامبر با امام و خلیفه انجام شد. پیغمبر در جنگهایی که به مردمان مختلف در دوره ی زندیگیش تحمیل کرد هزاران نفر را شاید ملیونها نفر را از دم شمشیر گذراند. علی همین طور، امام حسین و امام حسن و تمامی امامان همین طور. تکرار کنم که علی طبق تاریخ و روایاتی که همه از جمله امام خمینی و رهبر خامنه ای هم بارها به آن استناد کرد نهصد نفر رو در جنگ با بنی قریضه سربرید. تمام امامان شیعه هم آدمکش بوده اند و هم کشته شده اند. این مسئله قابل اعتناست! شیعیان و مسلمانها وقتی آدمکشی می کنند آنرا کافر کشی و به درک واصل کردن دشمن می دانند و وقتی خودشان کشته می شوند در هر راهی که باشد و برای هر کاری شهید محسوب می شوند. با این حال این مسئله ی مهمی ست که ما بر سر منابرمان و در کتاب تاریخمان از آدمکشی های پیامبر و امامان خود تا آنجا پیش می رویم که تا رکاب اسب آنها خون بالا آمده. بنا بر این، در این که آنها آدمکش هستند تردیدی کسی ندارد. خود ما روحانیون مرتب آنرا در مساجد و و تکایا و بر منابر گفته ایم. امام خمینی در سال شصت و چهار و شصت و هفت مستقیما حدود پانزده هزار نفر را که حتا در مسلمان نبودنشان هم شک رواست قتل عام کرد. این البته تنها در آن سال بود و در تمامی دوره ی حیاتش خمینی به دادن فتوای قتل برای این و آن و یا این گروه و آن گروه طی شد. فتوای او برای قتل سلمان رشدی نمونه بین المللی و سمبلیکی بود که سالها بعد فرزند روحانی او بن لادن در الگویی بزرگتر در نیویورک اجرا کرد. در رابطه با قتل عام خمینی در سال ۶۴ و قتل های زنجیره ای از دکتر سامی و سید جواد ذبیحی و تقی روحانی، تا پروانه و داریوش فروهر و احمد تفضلی و محمد جعفر پوینده، و محمد مختاری و سعید شریف و پرویز دوانی و هزاران دیگر و قتل آن صد و چهارده پانزده نفر پاسدار و خبرنگار و قتل سردار احمد کاظمی و یارانش آنهم به خاطر تنها مخالفت لفظی با رهبری و نحوه ی بر خورد حکومت با مسئله هسته ای، و اینکه آنها همه تدابیر ناامنی را برای هواپیمای آنها اندیشیده بودند.، چون آن هواپیما می بایست حتما سقوط می کرد و احمد باید حتما کشته می شد حال با چند نفر دیگر بهتر بود چون می توانستند ماجرا را بهتر لوث کنند. برای همه ی اینها که گفتم و نوشتم از قتل دکتر کاظم سامی دوست بسیار خوبم تا ذبیحی و…تا احمد کاظمی که می شناختمش و چقدر به زندگی بیشتر از مرگ علاقه داشت! و چقدر دلش نمی خواست شهیدش کنند و بعد هم برایش تعزیه بگیرند، آری برای همه ی اینها پاسدارانی هستند که هنوز در عذاب وجدان آنروزها و این روزها گریانند و می سوزند و من آنها را می بینم و می شناسم. آنها به خوبی فهمیده اند که سپاه و بسیج به جای پاسداری از ایران پاسدار روحانیت و زالوصفتانی هستند که از کنار ایران و ایرانی و در همسایگی روحانیت ناپاک همچون خوکان بی درد فربه شده اند… آری تمامی قتل ها و آدمکشی های ایران اسلامی طبق فتاوی و احکام اسلام و تشیع و روحانیت آن است. اینها همه طبق دستورات اسلامی و شیعی ست. برای همین هم با آب و تاب از آن کشتارها بی پروا منبر می روند و خطابه می خوانند. وبی خود نیست که پیامبر و علی و همه امامان و خلفا با شمشیر های لخت و آغشته به خون نماز می گزاردند و اینک در نمازهای جمعه امامان جمعه با تفنگ ژ۳ خطابه می خوانند و نماز می گزارند. در اینجا لازم می دانم بگویم که به نظر اینجانب کسی نمی تواند دیندار باشد و خصوصا مسلمان باشد و آزادیخواه هم باشد! ممکن است کسی برای خودش خواهان آزادی باشد و مسلمان هم باشد. ولی فرق است بین آزادی خواهی و خواهان آزادی خود بودن! آزادی خواهی یک فلسفه است که با دین و خصوصا اسلام در تضاد کامل است . خود آقایون روحانی هم قبول دارند و هم به کار می برند. اگر امروز گروهی از روحانیون مثل خاتمی و صانعی و موسوی اردبیلی ، و آن موسوی تبریزی که مسئول کشتار سینما رکس آبادان است وانمود می کنند که آزادیخواه شده اند یا از سر مردم فریبی ست یا از سر دروغ و نیرنگ است یا سخت در اشتباه اند. پاسداری نزد من گریه می کرد و می گفت آقای فلانی در تمام دوره ظلم روحانیت شیعه به این مردم حتی یک آخوند و حجت الاسلام و آیت الله حتی یک روحانی شیعه در برابر این همه ظلم و آدمکشی قد بلند نکرد. و این در حالیست که در زمان شاه که ظلمش در برابر این ظالمان عین داد بود این همه عربده می کشید و برای فلان مسلمان آفریقایی و فلان مسلمان فلسطینی و… اشک تمساح می ریزد و به دروغ و ریا کشته های آنان را هم از کیسه ی خلیفه شهید می نامد و… از آن پاسدار پرسیدم می دانی چرا؟ گفت باور کنید می دانم و من خود شرمنده ام. شرمنده ام که پاسدار روحانیتی هستم که با پولی که حق مردم است چنان مراکز فساد مالی و پولی و حتی عشرکده های اسلامی برپا کرده و با تریاک کشی ِ جماعتی، چنان فسادی ایجاد کرده که نگویید و نپرسید. آن پاسدار غیور می گفت که سر نخ تمامی مواد قاچاق و مواد مخدر از تریاک و هرویین گرفته تا شراب و ویسکی و آبجو و قرص های وهم آور و شادی آفرین که کشنده هم هستند، همه و همه را آقازاده های روحانیت و خودی های آنان در دست دارند. او می گفت روحانیت و اطرافیان آنها چنان حیف و میلی از ثروت نفت می کنند که انسان از خودش تهی می شود. او از اختلاف طبقاتی سخن می گفت که تا کنون چند پاسدار و بسیجی وطن پرست را وادار به خودکشی کرده است. والبته فرماندهان سپاه وانمود کرده اند که آنها در اثر ایست قلبی در گذشته اند. همین پاسدار می گفت که بعضی از پاسداران و بسیجی ها باید در سقوط هواپیما بمیرند؛ بعضی در اثر ایست تحمیلی قلبی، بعضی در اثر ایست خود خواسته ی قلبی. و او ادامه می داد هر کسی که شک کند باید یک طوری سر به نیست شود…. ولی آنچه موجب حیرت است این است که گروهی خیال یا وانمود کنند که اسلام با دموکراسی سازگار است، و کسی می تواند ادعا و یا خیال کند که در عین اینکه مسلمان است می تواند یک انسان آزاد و آزاد اندیش و روشنفکر و دموکرات باشد. اساسا و اصولا این چنین نیست و خود اسلام هم نه تنها چنین ادعایی ندارد بلکه برای تفکر و اندیشه چهار چوبی آهنین تدارک دیده که برون رفت از آن مساوی با برون رفت از مذهب است و جاری شدن در ارتداد و قتلش واجب! شریعتی که به نظر بنده نه دکتر که یک حجت الاسلام واقعی و یک جامعه شناس قلابی ست که البته خوشبختانه مدارک جامعه شناس نبودنش از دانشگاه سووربون فرانسه بیرون آمده نیز از مظاهر مانع الجمع بودن روشنفکری و اسلام است. قله بلند نادانی و حتی ریا و تزویر او همانا بیرون کشیدن دموکراسی از دل امامت و امت است. در صورتی که طبق خود قرآن و سنت و اهل بیت امامت یعنی دیکتاتوری و قتل و غارت و کشتن و کشته شدن، و امت اساسا یعنی ممنوعیت فکر برای دیگران، و واداشتن آنان ولو به زور ( چنانکه امروز شاهد آنیم) به پیروی از یک فرد. آنان که امروز وانمود می کنند که چنین نیست و شریعتی و آل احمد و طالقانی چنین نمی اندیشیدند یا اسلام و پیامبر و قرآن و حدیث و امام علی تا امام یازدهم را درست نمی شناسند یا تنها دعوای قدرت ـ به قول آقایان ـ بین خودیها با هم دارند و یا دروغ می گویند. به نظر بنده به عنوان روحانی و روحانی زاده ی کهنه کار اینها با هم قابلیت جمع شدن و قابلیت اجماع ندارند. کسی که خودش را روشنفکر اسلامی می داند در برابر این آیه چه می گوید ؟ : « اذ یوحی ربک الی الملیکه انی معکم فثبتوا لذین امنوا سالقی فی قلوب الذین کفروا الرعب فاضربوا فوق الاعناق و اضربوا منهم کل بنان» (سوره ی الانفال آیه ۱۲ ) معنیش این است: « همین الان است که خدا از طریق فرشتگان خودش به شما امر میکند که خود را سر راه کافران قرار بدهید با هیبت خود آنها را بترسانید سرهایشان را ببرید و انگشتانشان را قطع کنید.». این کسی که خودش را روشنفکر می داند، اگر این آیه را قبول کند روشنفکر نیست اگر آنرا قبول نکند مسلمان نیست. به همین سادگی! و دقیقا بر اساس آیات و روایات قرآن و پیامبر و امامان و شریعت است که خمینی و ملا عمر و بن لادن آدم می کشند. اگر بخواهیم کسی را که مثل ممثل پیامبر اسلام و امام علی و امام حسین در دنیای امروز باشد پیدا کنیم کسی را بهتر از بن لادن و خمینی نمی یابیم. در این رابطه و با نتیجه گیری منطقی باید امام زمان بودن بن لادن و امام خمینی را به رسمیت بشناسیم و با آقای فخرالدین حجازی در این باز شناختن هم عقیده شویم. در امتداد خط قرآن و پیامبر و امام علی و…و دنباله های آنان ابذر غفاری و بلال حبشی حر ریایی ومجاهدین خلق و علی شریعتی ست که میر غضبی امروزین چون محمود احمدی نژاد به قدرت می رسد و امیران غضب دیگر هر یک در مسندی از شهردار و دهدار و قاضی و وزیر و وکیل می شوند. روشنفکر و ملی گرایی که این قرآن را قبول داشته باشد معنیش این است که آنرا بکار نیز خواهد برد. و به کار بردن آن همین و همان است که خمینی و خامنه ای و خاتمی و رفسنجانی بکار برده و خواهند برد. بنا بر این اگر خوب و عمیق این مسئله را نگاه کنیم داشتن چنین دینی هم برای دیندار زیان آور است و هم برای غیر مسلمانان. پدر من که از روحانیون بنام بود همیشه به من می گفت که از روحانیت شیعه آلوده تر تنها خودش است و نه کسی غیر خودش. پدرم که تا نود و سه سلگی زندگی کرد مکررا به مادرم به طعنه می گفت: خانم آن لباس پاک مرا را بیار، آن عمامه مفت خوری ما را بیار. او در تمام عمرش را که من به یاد می آورم می گفت که دین اسلام دو نوع است نوعی برای خواص و نوعی برای عوام. نوع خواصش این است که از پیامبر گرفته تا امام یازدهم و قرآن هم ضد بشرند و هم ضد ایران و همه ی آخوندها و روحانیون هم می دانند. نوع دیگرش که برای عوام است این است که: اولا ـ وانمود شود که همه این بدیهای و مسائل تعفن دار و تهوع آور و مزخرف چیز بدی نیست؛ مثل همان آدمکشی ها و فتاوی آدمکشی و حلال و حرام های احمقانه که خوب و انسانیش جلوه می دهند . و انصافا مردم هم تا کنون آنهمه قتل و آدمکشی امامان را مثل نقل و نبات تکرار و تکرار کرده اند، ولی خوشبختانه وضع فرق کرده و دارد بیشتر هم فرق می کند. و : دوم ـ اینکه روحانیت تمام رفتار و کردار و گفتارش که بر عکس ادعا هایش است که تنها برای مردم است از انظار بدور نگهداشته شود تا مردم نفهمند که این حلال و حرام ها فقط برای آنها ست و نه برای گوینده ی حرف. و البته باز هم این تقصیر روحانیت و آخوند و ملا نیست این اصل و اساس اسلام است. نمونه آزادی کشی و سرکوب و فریب حکومت اسلام و مسلمانان همین عمل امروز آقایون در اعمال خشونت و سرکوب هموطنان زحمت کش ما در شرکت واحد است. یعنی شما از این انسانها شریف تر و بهتر هم سراغ دارید که اینچنین ناجوانمردانه و با این همه خشونت اعتصابشان را سرکوب کردند. ظلمی نیز که امروز در حق گنجی ، و سلطانی و باطبی و طبرزدی و دیگران می شود هم همگی اجرای دقیق احکام اسلامی ست و لاغیر. برای فرار از این همه بی عدالتی ما باید به ایرانی بودن و پارسی بودن خود مراجعه کنیم. و پارسی بودن معنی عصبی نژادی ندارد، نام ایران تنها حدود شصت سال است که تبدیل به ایران شده. پیش از این پارس بوده با آن تمدن والایش که عرب و لر و بلوچ، سیستانی، گیلکی، آذری و…و همه مرامها و مذاهب و همه ی مردمان دیگر را در خود جای داده بود بی آن که خواسته باشد حتی زبانشان را تغییر دهد. حتما اگر این تساهل در او نبود تا کنون همه ی سرزمینهای پارس ، پارسی زبان هم بودند، ولی این چنین نیست ودر دوساعتی تهران زبانی صحبت می شود که پارسی زبانان آنرا نمی فهمند! بسیار از صبرتان تشکر می کنم. با سپاسگزاری مجدد از دوستان، اگر سوالی هست بفرمایید. توضیح دیگر اینکه متن پرسش و پاسخ آقای محمد هادی معصومی در آینده ای نزدیک منتشر خواهد شد. محمدهادی معصومی کرج ۵٨۰۶ – تاریخ انتشار : ۱۶ دی ۱٣٨۷